تبليغاتX
کافـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــه کـلمـه
بیست و نه سال و چند ساعت میگذره از وقتی که پامو گذاشتم اینجا، زمینی که از خودش هستم. هر چند مرده، ولی با وجود کلی داستان و .... انگار زنده میشم و نفسی که به زور راش انداخت دکتر، تا امروز بی سوال میره و میاد...در هر حالی.

بیست و شش اردیبهشت شصت و دو ، روز شروع من. 

 چقدر دلم برای این کافه ی خاک گرفته تنگ شده بود ها. هر وقت دور از خودم میشم، از همه چی خودم فاصله میگیرم.

+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط کافه چــی |

خوب مبارکمون باشه. اینقدر آزاد و رها بودیم که خوشی زد زیر دلمون و دم به دقیقه جفتک پرونی های مدنی کردیم. جوابش هم اینه که یه کاری باهات میکنن که حتی همین اینترنت فکسنی و پِـت پِــتو  (pet petu) رو هم ازمون گرفتن و تنها حق استفاده از شبکه داخلی اینترنت داریم. یعنی همین سایتهایی که سرورشون داخل ایرانه و مجوز دارن، نه حتی جی میل باز میشه و نه مثلا یاهو. فیسبوک و مابقی که لابد اعدام رو شاخشه. اه اه اه حالم از خودم بهم میخوره که اسمم مثلا جوونه و جرات و جربزه اینو ندارم که برم یقه ی هرکسی که به دستم میاد رو بگیرم و بپرسم: آخه تو کر هستی؟ چی هستی؟ اصلا کی به تو این حق رو داره که حق منو ، مسلم ترین و بدیهی ترین حق منو ازم بگیری؟ هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان ؟ کاش تو خیابون یه ماشینی چیزی میزد زیرم و راحتم میکرد و دیگه توی این زندون متعفن عذاب نمیکشیدم. 

انصافا زندگی به هر قیمتی که شد؟ توی خونه و خاک خودمون؟ آخه کی گفته؟ بنا به کدوم قانونی که من و تو بهش رای دادیم؟ بسه بخدا، منتظر نشستیم تا بدبختیمون به کجا برسه و چه بلایی به سرمون بیاد؟ 

تورو خدا فقط نیم ساعت بشین و کلاهت رو قاضی کن و جواب بده که آخه مگه این حکومت چه حق و مرحمت و امتیازی رو به ما داده و میده که دلمون از ترس نداشتنش میلرزه و صدامون رو بالا نمیبریم؟  

بخدا کار عجیبی قرار نیست بکنیم. مگه هر کدوم از ما کلی دوست و قوم و خویش و آشنا نداریم؟ مگه باز هرکدوم از اون آدما با کلی آدم دیگه آشنائیت ندارن؟  خدا میدونه که این حکومت وحشتش از همدلی و دوستی بین من و ما بوده و هست. باور کن از اینکه بین ما نفاق و جدایی بیفته لذت میبره. از اینکه منی که باصطلاح فارس هستم ترک و لر و بلوچ و کرد رو مسخره کنم و براشون جوک بسازم و اونا هم از اونطرف واسه من حرف و حدیث و جوک در بیارن ، کیف میکنن که به هدف و نیتشون رسیدن. 

فقط یک روز امتحان کن و وقتی که از در خونه بیرون میایی سعی کن مردمی که از کنارت رد میشن از ته دلت دوست داشته باشی، همه رو. چه جوون و چه پیر، چه مرد و چه زن، چه چاق و چه لاغر و .....  هر کسی. مهم نیست که اون آدم از حسی که تو بهش داری خبر داره یا نداره، مهم اینه که تو خودت رو جزئی از یک پیکر تنومند و قوی به نام مردم  حس میکنی که هر زمان اراده کنه از پس هر زورگوئی بر میاد. 

رمز و راز پیروزی ما فقط یه چیزه: صادقانه همدیگه رو دوست داشته باشیم و بهم احترام بذاریم.

وعده ما بیست و پنجم بهمن ماه...قلم های آزاذگی به دست برای نگاشتن امروزی که ساختیم برای آیندگانی که در راهند.

+ نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 7:13 قبل از ظهر توسط کافه چــی |

خسته ام از فکر کردن ، دو دو تا چارتا کردن و توی اون عالما پریدن .... تا جواب سوال زندگیمو بگیرم. خودم که با خودم تعارف ندارم که..... همه چیم بند همینه. یقه ی کیو باید بگیرم؟ سراغ فلسفه من درآوردی کدوم مکتب و دین و مذهب و تفکری رو باید بگیرم که هر کدومشون اینقدر از من گیج و ویج تر بودن و هستن که به شهوت قدرت و حکومت، همه ی جهلشونو بستن به نخ بادبادک ساده لوحی و نافهمی بشر و فرستادن بالای ابرا تا .... .

غصه دلم اینه که جوابی نگیرم و بی خبر از همه جا برسم به آخر خط و آخرین نفسم بی سرانجام از سینه ی سردم بره.

امروز علم میگه لحظه شروع عالم ریزتر از هر جرقه اتفاق افتاد و طوفانی تر از هر گردباد تا بیکران منتشر شد و میشه. این جرقه، گوشه ی ذهن کدوم موجود غریب زده شد؟ شاید همه اون چیزی که بوده و هست فقط خیالبافیای مضحک یه فکر بیکاره که هر کدوم از لحظه های پشت سر این عالم رو تصور کرده. و چقدر ساده ایم ما که پذیرفتیم آزادی و اختیار رو، توی جایی که بودنمون به خواست و درک خودمون نبوده و نیست.

شاید همه اونایی که اسمشون دیوونه هست، همونایی که می ترسیم نزدیکمون شن  کسایی هستن که خواسته و ناخواسته فهمیدن قصه چیه و از کجا شروع شد .... و همین شد که حال و رنگ زندگی و ظاهرشون اینی هست که میبینیم. و شاید این راز از اون رازهای غریبیه که هرکس بفهمه باید فقط برای خودش نگه داره، چرا که.... کان را که خبر شد خبری باز نیامد.

جالبه... چند تا دیوونه دیپلم گرفتن؟ کدوم دیوونه از صبح تا شب برای رشد و ترقی مالی و اجتماعی کار میکنه و میکنه؟ چند تا دیوونه خیانت کردن و چند تا دیوونه مدال افتخار گرفتن وووو ؟ آره انگار این ماییم که توی بیراهه ها بزرگراه میزنیم.

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند      در راه هوشیاری خود مست میرود

+ نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

هستی و بهترینم روز میلادت مبارک.

و امروز زادروز دیگری از تو ، بی تو

این سومین سالی ست که یاد خاطره شیرین اولین روز تو، با ما اینجایی ها.....یادآور آتشی ست که از تو بی تو شدن به روحم انداخت.

فقط خودم میفهمم که تا کجا دلم حسرت شور و هیجان کودکانه چشمهای زیبایت را دارد، وقتی که از دیدن هدیه های همیشه عجیب و غریبم غافلگیر میشدی و پر قهقهه و گرم در آغوشم می نشستی

چقدر دیر یافتم تو را، در کالبد موجی نرم و موزون چند روزی به رویت چشمهای خاموش من رسیدی و ......باز     اقیانوس را به آغوش گرفتی و از پیش چشمهای نزدیک بینم محو شدی.  من از تو خیس و تازه ام اما، نمی یابمت دریای من.

کاش می فهمیدم که در کدام گوشه روشن عالم، به سان ذره های نور تکثیر می شوی و ......... تو باز خلق می کنی...خویشت را ، هستی را. 

اگر هم عشقی هست ، آن بود و باشد که در تو و با تو یافتم.

خواهرکم، مهربانترین.......روز میلادت مبارک.

+ نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

انگار توی سرم هزار کرم خمار وول میخورند

سر سنگین و ملتهبم را میان دستهایم میگیرم و فشار میدهم تا ...

چه خوب و چه آرام، که دیگر هیچ چیز نمی شنوم

آب دهانم را قورت میدهم و صدایش را به وضوح یک فریاد می شنوم

نفس میکشم، کوتاه و بلند   تند و آرام

قدم به قدم دنبال نفسهایم می دوم و میچشم طعم ذرات هوایی که سلولهایم میبلعند

و ته مانده اش را تف میکنم

به هیجان آمده ام که بیشتر از هر زمانی به خودم نزدیکم

آرام، با نفس میگویم:  سلام...

و این زیباترین و صاف ترین سلامی بود که گفتم و شنیدم.

شروع میکنم به زمزمه کردن حرفهای دلم ... دلم، با درونم

و موسیقی متن این دکلمه خودمانی، ضربان قلبم و خش خش نفسهایم بود

چقدر دنیای درونم، با خودم آرامتر و دلنشین تر بود از این پیرامون زمخت و همیشگی

من دوست دارم یکی از همین وقت ها، غافلگیر شوم و بیخبر چشمهایم را به همه چیز ببندم و .......... بمیرم و ...... اما...

اما میترسم، خیلی میترسم و نه از مرگ، از اینکه بعد از مرگ هم هیچ چیزی نباشد جز ....... هیچ.

میان همه باورهای چندگانه ام چرخ میزنم و چرخ میزنم

فقط به امید آن جایی که اول و آخر، همه این باورها یکی شود

ای کاش بیهوده زندگی کردن را بلد بودم....کاش پس از ایام گوسالگی ام گاوی بودم پر خیر و برکت

اینگونه لااقل پی سامان، بی سامان حیران نبودم.

چقدر مضحک که پی علت و عاقبت این حضور سرگردانم

از یاد برده ام که شبی بی خبر و بی سوال به اینجا پرت شدم

پیش از خلق وجودم، وجوب به وجودم علت بود برای حضورم

"و من انسانی با کرامت هستم با اختیاری در مسیر قضا و قدر الهی ، حتی اشرف مخلوقات هم خودمم"

با سری متورم از فرط یبوست فکری آبا و اجدادی ام.


+ نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط کافه چــی |

درود و هزار درود

بعد از یه عمر نبودن، باز کرکره های خاک گرفته ی کافه بالا رفت و من باز برگشتم. نیتم این بود که دیگه این دور و برا پیدام نشه ولی امشب وقتی با هزار زور و قرچ و قوروچ در رو باز کردم، دیدم کلی کاغذ و نامه از زیر در کافه انداختن داخل. حرفهای قدیمی و دلنشینی که خیلی وقته گفته شدن ولی برای من بوی تازگی دارن.  دست مهربونتون رو میبوسم. بعد از همه این روزهایی که به هر شکلی گذروندم انگار هیچ گوشه دنیا مث این کافه پیدا نمیشه تا بار دلمو سبک کنه. 

شاید موندنی باشم


+ نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 4:44 قبل از ظهر توسط کافه چــی |

چیزی مرا میبرد

چیزی آرام آرام روحم را میساید و میخراشد

روحم مانند شنهای ساحل از میان انگشتانم میخزد و پودر میشود

چیزی مرا به لذت بودن نمیکشد

از هم چرائی بیهوده با ثانیه ها بیزارم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مهر1389ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

چقدر راحت و پیش پاافتاده چشممون رو روی راستی میبندیم اما به خودمون میبالیم که همه عمر آدم صادقی بودیم و هستیم. میگیم دلبسته دنیا و جاه و مقامش نیستیم ولی برای ثابت کردن حق به جانب بودنمون از هیچ دستاویزی عبور نمیکنیم. دم از عشق میزنیم اما برای به کرسی نشوندن حرف خودمون، دل کسیو که جرمش فقط دوست داشتن و سوختنه، به سادگی مچاله کردن یه دستمال کاغذی کثیف...میشکنیم و از روش رد میشیم. میگیم عاشقیم، میگیم دم به دم این آتیشه عشقه که توی وجودمون گرّان تر میشه اما انگار این آتیش فقط با هوای خنده ها و خوبی ها شعله ور میشه و وقتی که میرنجونیم و میسوزونیم، چیزی جز خشم و کدورت جای اون عشق افلاطونی ننشسته. خدای من ما حتی وقتی هم که میفهمیم فکر و دلخوریمون خطا بوده، حاضر نیستیم منصفانه تر برخورد کنیم....آره فقط کمی منصفانه تر کافیه، چون انگار توقع برخورد دوستانه و عاشقانه، توقع گزافیه این روزا. از این همه خوش خیالی خسته ام و امروز که شب پیش گمون میکردم پر از خوشحالیه، گندترین و مایوس کننده ترین روز زندگیمه.

سالهاست که از زندگی و دنیا و روزگار حتی یک بار هم ننالیدم، سالهاست که هروقت اتفاق بدی میفته اولین کارم اینه که: سهم خودم رو از اون اتفاق پیدا میکنم و خودم رو به جای بقیه میذارم ولی امروز.... وقتی خودمو به جاب بقیه میذارم، ناامیدتر و مایوس تر از بقیه میشم. میبینم وسط یه زمین فوتبال با دو تا دروازه وایستادم و فقط و فقط خودم هستم که بازی میکنم، خودمم که گل میزنم و خوشحال میشم و باز خودم هستم که گل میخورم و ناراحت میشم. انگار همه دیوارای زندگیم رو با خشت دروغ و خوش خیالی و ساده لوحی ساختم و امروز یه موجود بازنده ام وسط چاردیواری سادگی و حماقت خودم.  با همه وجودم و با دردی که داره درونمو چنگ میزنه، آروم زمزمه میکنم: تف به این روزگار نامرد. کاش میدونستم کاش میدونستم که دارم تاوان کدوم اشتباه و خسارت بزرگ زندگیم رو پس میدم. خدایا من هیچوقت توی زندگی کسی رو با حرف و زبونم نسوزوندم، کسی رو خرد نکردم، کسی رو گناهکار نشون ندادم تا خودمو تبرئه کنم...پس این قانون کدوم خراب شده ایه که بی گناه و بی سوال محکومت میکنن؟

خسته ام دیگه بس هر اتفاقی رو سوء تفاهم حساب کردم، خسته ام بس حتی بدی ها رو از روی علاقه و محبت توجیح کردم برای خودم، خسته ام بس همه چیو پای این گذاشتم که زیاد حساسیت دارم. خیال میکردم که روزای بد و کدرم گذشتن و به سپیده دم زندگیم رسیدم اما انگار زندگی همیشه یه رنگ و یه حاله.

همیشه خوشحال بودم از همه اون چیزایی که درونم دارم اما امروز فهمیدم که این خوشحالیم هم بیهوده بوده و انگار اگه برعکس بودم اوضاع و حالم به این زاری نبود. دیگه حتی انگیزه ای برای گرفتن تصمیمای یهویی و تغییر روشای هیجانی ندارم، که مثلاً از این به بعد اِل میکنم و بِل میکنم و اینجوری و اونجوری میشم....نه دیگه خسته تر از اینا هستم که بتونم چند وقتی سر خودمو به یه شکل دیگه گرم کنم.

امروز رو حتی توی بدبینانه ترین خیالبافیام هم از پیش ندیده بودم. بعد از مرگ هستی، دیگه دنیا این شکلی غافلگیرم نکرده بود. شیرین ترین اتفاقی که میتونه بیفته اینه که، برای سومین بار، امشب زندگی غافلگیرم کنه ...

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مهر1389ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

همه چی آرومه...

شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه

من چه‌قد خوشبختم همه‌چی آرومه
مانتوها چسبونن، همه‌چی معلومه!

بگو این آرایش تا ابد پابرجاس
حالا که خط‌چشم تو نگاهت پیداس!

من چه‌قد خوشبختم زندگی آسونه
زندگی شیرینه همه‌چی ارزونه

همه‌چی آرومه غصه‌ها خوابیدن
پول خوبی می‌دن واسه‌ی زاییدن!

ما چه‌قد خوشبختیم همه‌چی آرومه
چه‌کسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟

غول بدبختی رو غول خوشبختی خورد
هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!

قاضیا بیکارن زندونا تعطیله
پایه‌ی میز کسی نیست کلی میله

شیشه‌ی نوشابه جز واسه خوردن نیست
کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!

تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست
روی هیچ دیواری قطره‌های خون نیست

نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست
توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!

اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم
که به بعضی‌جاها وازلین می‌مالم!

زده زیر دلمون خوشی افراطی...
من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!

این ترانه‌ی قشنگ:همه‌چی آرومه
اثری از من نیست، اثر باتومه

 

پ ن: با اجازه از کسی که شعر رو برام فرستاد. 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مهر1389ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

در تکاپوی داغ دستهای لرزانمان، میان موسیقی نفس های بی تابمان...تلاقی پر شرم نگاه، هر لحظه اش هم سنگ هزار نامه ی به معشوق نرسیده، هزار رز سرخ بوئیده نشده و هزار دوستت دارم... که بی نیاز از هر کلام و واژه و ندایی بار سنگین شوق و طلبی که در لفاف یک بغض گلوی دلهایمان را میفشرد، به منزل آخر میرساند.

نگاه لرزان من آرام بود و پر قرار وقتی که چشمهایمان همدست می شدند و این آتش پر سوز و کم تاب عشقمان را به رخ دستهای پر حرارت و سرآسیمه مان می کشیدند.

من خدا را دیدم، مبهوت می نمود و در شگفت.... چه در سپیده دمانِ همخوابی نور و باران، ثانیه ها را شرمسار از عبور بی اختیارشان و جبر مضحکشان، سرگردان و حیران رهسپار تبعید بسوی، گورستان خاکستری تاریخِ ثانیه ها دیده  بود. شرمنده بودند از تکه تکه کردن واقعه ولادت رنگین کمانی که آرام و سراسیمه ، به لحظه آخرینی در آینده ای که تا چند ثانیه بعد از راه میرسید وصله و پینه اش می کردند...... واقعه ولادت رنگین کمان.

آری، شرمِ از بیخودی بودن و رفتن زمان، خدای را به عرصه ی بغض میکشاند. بغضی که نطفه اش حسرت بود، حسرت از گذار سمفونی نور و باران.

لکن این همه و حتی شاید خدا، بی خبرتر از آن مانده که تو و من و ما را دانند و فهمند. تک تک لحظه های لمس شدنی این گوشه کنارها غافلند از بُعد و جهانی که من و تو چند وقتی ست به عزمش اسباب و بساط دل و زندگی کشیده ایم، جهانی که درختان بلندش جای بیشتری برای آشیان پرنده ها دارد و آسمانش به سخاوت زمین.

میان من و تو نگاه، دیدن نیست و با هر نگاه در نگاه هم  کتابی را ورق میزنیم که هر برگش، خود آغازی ترین فصل کتاب است و هم آغازش را پایانی نباشد.

آتش بازی دستهای تو و من، می سوزاند و خاکستر می کند و ... به یک شرر جانم می دهد از میان خاکستر من و سیمرغ عشق تو.

وقتی که به تو همسایه تر از تن پوشت هستم، خودمان را از فراز هر غریزه برانداز می کنم .... یک عشق، یک روح و یک پیکر میبینم که از بند هوس پای دزدیده و پروانه ای که خود شمع است و شمعی که پروانه وار به گرد رخ مَه، به سرگیجه پرستش آن بتی افتاده که رهای از بند و بار هرچه خودبینی و غرور، با هر بوسه بر زمرّد سرخ پیکرش، جرعه جرعه جانش را بدو نوش میدهد.

وقتی به سلامت دلت، شبنم شرم و شور عشق را از گلبرگ چهره ات بی اجازه نوشیدم، سرگیجه مستانه ام حول مدار موهوم خیال تو لحظه لحظه جان می گیرد و این من، افتان و خیزان طواف هزاره می کنم ، حریم محترم چشم های تو را.

+ نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

سلام به همه لحظه هایی که از پشت سر، با چشمایی نیمه باز، که نه بسته میشن و نه باز، ما رو خیره خیره نگاه میکنن. هر از گاهی که خیلی خوشحالیم یا خیلی غم آلوده، با یه نیم نگاه به هم، انگار میخوان یه چیزی رو برای هم ثابت کنن. انگاری همه ثانیه هایی که از بغل گوشمون از میون اینهمه روزِ باهم بودن، به پشت سرمون پرت کردیم، بعد از اینکه به دیوار سنگیِ گذشته کوبیده شدن، روی حس و حالت لحظه هایی که قراره به استقبال تو و من، از دم سپیدی آسمون هر روزِ آینده بیان، شرط بندی کردن.

یه شب دل من بهم میگفت: همه ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها و ماه ها و .... هم مثل آدما خوب و بد دارن. انگاری اگه ثانیه ها خوب و بد نداشتن، ما آدما همیشه به دیوار سفت گذشته سنجاق میشدیم. یا اینکه پامون روی زمینِ امروز بند بود اما فکر و نگاه و خیالمون آویزون آینده ای بود که هیچوقت هم نمود پیدا نمیکرد.... و یا هم اینکه مثل یه جنازه ی گرم، گوشه ی حیاط خلوتِ لحظه های جاری، چمباتمه میزدیم و نه تجربه دیروز برامون محلی از اعراب داشت و نه نگرانی یا امید فردای پیش رو.

آره نگاه بی رمق ثانیه های یخ زده دیروز، حکایت از شرط بندی زمان هست ... سر زندگی تو و من.

ای کاش تو با من، امشب اینجا بودی تا به دست هم کلماتمونو نامه ای کنیم و مهر خاطرات بایگانی شده رو به سرِ گشاده ش بزنیم و سوار به پشت یکی از همین ثانیه های عابر، برای همه اون هزار هزار ثانیه ای که فقط یک ثانیه فرصت دیدارشون مهیا بود، بفرستیم و همه و همه شون رو به نیک خواهی و نیک گویی برای فرداهامون سلام بدیم.

یا اینکه بیا تا با همه ی ثانیه های خوب، همه اون ثانیه هایی که من مهمان نگاه و لبخند و هوای عشق تو بودم، تبانی کنیم. تا بی هیچ شکی از آینده ای روشن و دلباز، قدر و قیمت شرطهاشون رو با اون ثانیه های بد و بدبین به فردا،  بالا و بالاتر ببرن تا به یومن روزهای ناب و شاد ما، همه ی اونچه که رنگ و بوی خیر و خوبی داره، برنده و سرخوش از مستی و شادی ما باشه.

+ نوشته شده در جمعه 26 شهریور1389ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

تقریباً مدت زیادی میشه که سری به اینجا نزدم. دلایل مختلفی داشت که شاید خودشون بخشی از خاطرات روزهای عجیب من بشن در آینده. بهرحال این مهمه که امروز دوباره کرکره ی اینجا رو بالا کشیدم و همه بند و بساطمو تر و تمیز کردم و یه آب و جارو هم زدم و همه چیو باز شروع کردم.

ضمناً ببخشید اگر جواب پیامهاتون رو ندادم، امیدوارم بی ادبی تلقی نکنید.

+ نوشته شده در جمعه 26 شهریور1389ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

ره میخانه و مسجد کدام ست

که هردو بر من مسکین حرام ست

نه در مسجد گذارندم که رند ست

نه در میخانه کاین خمّار خام ست

ورای مسجد و میخانه راهی ست

بجویید ای عزیزان کاین کدام ست

به میخانه امامی مست خفته ست

نمیدانم که آن بت را چه نام ست

مرا کعبه خرابات ست امروز

حریفم قاضی و ساقی امام ست

برو ! عطار کو*خود می شناسد

که سرور کیست،سرگردان کدام ست

                                            "عطار"

* : کاو ، که او

+ نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

روح  سنگین شده. پر و بالش تاب پراندن پیکر سپیدش را ندارد. و روح به گِل نشسته، بغض زده.... در حسرت سیلی اشک، تا شاید سیل اشکها از آغوش هوس آلوده ی راه، بسان ترکه ی پوک و خشکیده ی درختی، این سو و آنسویش پرت کند.

روح تب آلوده و ورم کرده ست، آبستن است. آبستن از تمام بسترهای چرک تاب و دو رویِ این کوچه، محله، این شهر.

روح سنگین است، ناپاک دامن است. در دلش میگوید کاش مردم هنوز به جای دو، چهار پا داشتند تا به سیاق مریم، تَرک باکرگی ام را به تناول رطبی گرم و لذیذ و همخوابی با یکتای خالق عودت دهم.

روح درد می کشد و می سوزد از هیاهوی وحشیانه و حرام صفت نطفه ای که انگار به اذن الهه باد به بلوغ زودرس مبتلا آمده و همچون گاوآهن شخم میزند قلب و جگرش را.

روح آرام گریه میکند از وحشت نگاه موذیانه و طعن آلود ارواح خبیثِ این اطراف، که به انگشت اشاره ی تهمت، میان محفل هرزگی شان دست به دستش می کنند. و مستانه و سرگرم از شراب عفونت زده ی تزویر، به قهقهه ندایش می دهند و به نعره، دریده شدن دامن آخرین روح سپیدِ این عشیره ی بدشگون را به هم تهنیت میگویند.

نطفه ی حرامِ روح من، می خورد و می مکد... مادرش را، جرعه جرعه و ......

روح می خشکد و می پوسد و پیله می شود بر تن لزجِ حرام زاده ی خویش و پس از ولادت نامبارکش، پوست خشکیده و چروکیده ی روح دردکشیده   اولین ناشتای زندگی غصبیِ کودک مجهولش می شود.

روح می میرد، گرمی و شیرینی همه بسترهای گشوده و در حرکت، گهواره یآتشی شد تا وجود پاک و معصوم روح مرا در هم بسوزاند.

...ومن بر سر تپه ای خاکستر آخرین روح سپید را بر باد می دهم تا بوی غربت، مشام کور دنیا را مست و حیران کند.

+ نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

داشتیم برای مراسم سالگرد هستی کارت دعوت آماده میکردیم که یهو تصمیم عوض شد و قرار شد که همه رو با اس ام اس دعوت کنیم و یه تعداد هم کارت بزنیم برای کسایی که شماره ای ازشون نداریم. از چند روز پیش بابا ازم خواسته بود که یه متن برای کارت حاضر کنم اما نمیتونستم چیزی بنویسم، نمیدونم چرا. تا اینکه بابا خودش یه متن برای همه آماده کرد تا براشون بفرسته. وقتی برای من فرستاد خیلی بهم برخورد و زود دست به کار شدم و عوضش کردم. نوشته بود: "اولین سالگرد پاره تنمان هستی را گرامی میداریم. گرَد قدومتان مرحم چشم خونپالایمان است. مکان و زمان".  خیلی خیلی با این جور چیزا مشکل دارم. به هیچ وجه نیاز به وجود کسی نداریم که بخواد مرحم حتی درد دلمون باشه، بهیچ وجه. چون همشون توی یک سال گذشته حقیقت خودشون رو نشون دادن، از اقوام گرفته تا دوستان. 

متن رو عوض کردم و نوشتم: "اولین سالگرد پاره وجودمان هستی و تولد یک سالگی اش در منزل آخر را گرامی میداریم.حضورتان را نه بهر تسلای خاطر، بلکه برای دیداری محض پاس داشتن یاد کسی که حتی هنوز هم حقیقت وجودش ناشناخته مانده است، خواستاریم. ۴شنبه ۳۰ تیر، ساعت۶:۳۰ بعدازظهر، در جوار آرامگه جسم پاکش".  شاید خیلیا توی زندگیم از اخلاق من خوششون نیاد اما اصلاً برام مهم نیست. من چه بخوام و چه نخوام هیچ زمان نمیتونم بر خلاف درونم رفتار کنم. همیشه به احساس و عقاید خودم احترام میذارم پیش از اونکه بخوام به شخصیت و عقاید بقیه احترام بذارم. چون آدمی که نتونه خودش رو محترم بشمره و دوست داشته باشه مطمئناً احترام و علاقه ای هم اگه نسبت به دیگران داشته باشه صرفاً یه دروغ محضه، حتی اگه خودش ندونه.

مامان مریض شده و حسابی تب کرده و افتاده توی تخت و بابا بهش میگفت به دلیل اینکه دیروز و دیشب خیلی فعالیت کردی امروز مریض شدی، اما من میدونم که به اون دلایل نیست. مادر من الآن لحظه به لحظه با یاد آخرین ساعتهایی داره سر میکنه که هستیش رو داشت، با یاد آخرین تماسها و آخرین پیامها. و آخرین بار هم کمتر از یک ساعت پیش از تصادف بوده که با هستی صحبت کرده بود. این یکی دو روز آخر ذره ذره این خاطرات براش زنده میشن و اصلاً عجیب نیست اگه تب کرده و داغون باشه.

نگاه مادر من به زندگی و مرگ و بعد از مرگ با نگاهی که من دارم خیلی فرق داره و دقیقاً همون نگاهی رو به این مسائل داره که مذهب جا انداخته. یعنی در عین حال که شعار میده که باید منتظر لطف و مرحمت خدا باشید، از اونطرف چنان یاس و خوفی توی وجودت میندازه که برات مرگ نقطه نابودی و عدم شناخته میشه. هرچند که باز منکر این هستن و با هزار دلیل و آیه و حدیث این ادعا رو نفی میکنن ولی اونی که مهمه این وسط، احساسیه که توی دل آدم بوجود میاره و نگرشیه که توی ناخودآگاه آدما نقش میبنده، بی اونکه خودشون مطلع باشن. اما باز توی این یک سال خیلی تلاش کردم و خوشبختانه طرز فکرش و نگاهی که به مرگ و بعد از مرگ داره خیلی بهتر شده و نتیجه این تغییر دید چیزی جز آرامش و امیدواری بیشتر نبود. انگار بیشتر از قبل خدا رو لمس میکنه و دوسش داره. از این موضوع خیلی خوشحالم.

وقتی به دوستامون خبر مراسم فردا رو دادم باورشون نمیشد که اینجوری و به این سرعت یک سال از رفتن هستی گذشت. خودم خیلی گیجم که این یک سال چه جوری رد شد و رفت؟ هنوز درک نمیکنم که چه اتفاقی افتاده؟ خیال میکنم همین دیروز با هستی حرف زدم و فقط چون برای کلاساش دور از ما زندگی میکنه، چند وقتیه که ندیدمش...اغراق نمیکنم.

همیشه بهم میگفت، وقتی که ازدواج کردی مطمئن باش که من اینقدر با خانمت قاطی میشم که از صبح تا شب ولش نمیکنم و کاری میکنم که برای دیدنش تو از من وقت بگیری. میگفت وقتی بچه دار شدی اگه دختر بود، تورو خدا از همون اول تربیتش رو بسپر به من، قول میدم جوری واستون تربیتش کنم که بهش افتخار کنید. از اونطرف همیشه میگفت، من یقین دارم که به ۲۵ سالگی نمیرسم و زودتر از همتون میمیرم و از این موضوع واقعاً خوشحال بود و مرگ رو عاشقانه دوست داشت. مرگ رو دوست داشت نه برای فرار از زندگی چون هیچوقت ندیدم که دچار یاس و ناامیدی بشه و برعکس اینقدر با انگیزه و پر اراده بود که پای علایق و آرزوهاش وایستاد و با وجود اینکه بابا و مامانم موافقتی نداشتن –البته میدونستن که نه میتونن نظرش رو تغییر بدن و از طرفی اعتماد و اعتقاد خاصی هم بهش داشتن- راه افتاد سمت تهران تا مشق هنرپیشگی بکنه. نزدیک به ۲سال تنها و بدون هیچ حامی خاصی توی تهران و با شرایط واقعاً سختی زندگی کرد اما مایوس نشد. برای نمونه فقط دوتا از مناطقی رو که مجبور شد مدت تقریباً طولانی توشون زندگی کنه رو میگم و اونایی که تهران رو خوب میشناسن حرفمو درک میکنن. اولش نزدیک به ۷-۶ ماه شهرک ولیعصر زندگی میکرد، توی یه زیرزمین که در و دیوارش رو رنگ زده بودن و شده بود یه سوئیت که بعد از اینکه اونجا رو اجاره کرد دید با روشن بودن کولر همیشه نمناکه و رطوبت باعث شده بود درد مفاصل بگیره. بعد از اینکه تحمل اونجا اینقدر سخت شد باز جابجا شد و این دفعه به دلیل کم لطفی یه نفر که مثلاً آشنای بابا بود یه جای بیخود که فقط یه اتاق بود سرویس و حمومی که مشترک بود با یه همسایه دیگه. میگفت توی زمستون همیشه مجبور بود با کلی لباس گرم توی خونه باشه. اما از اوضاع بد خونه که بگذریم مهم منطقه و محله ای بود که قرار داشت. جالبه که این خونه توی یکی از محله های بد و ناامن خزانه بود. باورم نمیشد تک دختری که توی زندگیش همیشه توی شرایط خوب و بی دردسری زندگی کرده بود  حاضر بشه برای رسیدن به اهدافش توی شرایط افتضاحی مث اینا زندگی کنه و اعتراض نکنه. یه شب حدود ساعت ۹ وقتی که نزدیک خونش بود و داشت توی کوچه پیاده میرفت، باهاش تماس گرفتم. از همون اول دیدم سر و صداهای عجیب و غریبی مثل جیغ و نعره میاد. نمیدونستم کجاست و واقعاً فکر کردم که رفته باغ وحش ولی برام عجیب بود که چرا این ساعت؟ ازش پرسیدم کجاست و گفت نزدیک خونشه و این سر و صداها هم مربوط به اراذل و وحوشی بود که اسمشون آدمه و توی پایتخت هم زندگی میکنن. گفت هر وقت که کارم بیرون طول بکشه و به تاریکی هوا بخورم برای برگشتن به خونه، پامو که توی این محل میذارم این عوضی ها با موتور راه میفتن و اینجوری اذیتم میکنن. روز و شب عذاب میکشیدم که پاره وجودم توی همچین شرایطی داره عذاب میکشه ولی دست من از چاره کوتاهه، نمیشه تصور کرد که چقدر سخته. بعد از حدوداً ۳-۲ ماه خوشبختانه یه آپارتمان خیلی خوب توی اشرفی اصفهانی، نزدیک پونک واسش پیدا شد و رفت اونجا و تا روز آخر هم همونجا بود. هرچند که باز این خونه هم به خواست و همت خودش پیدا شد و صاحب خونه بعد از اینکه هستی رو دیده بود ناخودآگاه هم برای پول پیش و هم برای اجاره کلی بهش تخفیف داده بود. خودش میگفت صاحبخونه یه پیرمرد جا افتاده و مهربون بود و وقتی که براش گفتم برای چی اومدم تهران و قبلش کجا بودم، بهم گفت: دخترم نمیدونم چرا دلم میخواد که تو با هر شرایطی که میتونی اینجا رو اجاره کنی و بعد هم کلی تخفیف بهش داده بود. میگفت : حسین باورت میشه توی این روزگار هنوز آدمای اینجوری پیدا شن؟  میگفت توی این مدت هر روز بعد از کلاسم دنبال خونه بودم و خیلیا حاضر بودن که بهم تخفیف حسابی بدن و حتی یه جا صاحبخونه گفته بود که حتی اگه بخوای بدون پول هم اینجا رو بهت میدم اما ... .آره همشون به دلیل دیگه ای میخواستن اینهمه لطف کنن بندگان خدا. ولی اون پیرمرد رو انگار خدا سر راهش گذاشت. وقتی بعد از فوق هستی رفتم تهران و به صاحبخونش خبر دادم که چی شده بیچاره داشت دیوونه میشد و باورش نمیشد. بعد از چند روز که مجدد باهاش تماس گرفتم برام از شخصیت و برخورد هستی حرف میزد. میگفت بعد از اینکه دیدمش باورم نمیشد که دارم با یه دختر23 ساله ای که از شهرستان هم اومده حرف میزنم، انگار یه خانم پا به سن گذاشته باهام حرف میزد ... . آخرین کسی که پاش رو از اون خونه بیرون گذاشت هستی بود و اولین کسی که بعد از رفتنش کلید روی در انداخت و با صحنه به جا مونده از زندگیش روبرو شد من بودم، تنها و بدون اینکه کسی بدونه رفتم تا توی خونش باهاش خلوت کنم. هنوز پتو و بالشی رو که جلوب تلویزیون انداخته بود که فیلم ببینه رو یادم نرفته. از همه جای خونه با ورودم فیلم گرفتم ولی نه خودم تونستم نگاهش کنم و نه جرات کردم به مامان و بابا نشون بدم. اما شاید سالهای بعد این کارو انجام بدم، نمیدونم.

بی خیال، باز سر درد دل من باز شد و اگه جلوشو نگیرم از گفتن کم نمیارم.

هستی من تولد یک سالگیت مبارک.

+ نوشته شده در سه شنبه 29 تیر1389ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

خیلی سخته که هر لحظه این روزها، آخرین خاطرات هستی رو برام یادآوری میکنن. ساعتای ۱۲-۱۱ دیشب دقیقاً یک سال از آخرین مرتبه ای که صدای هستی ام رو شنیدم میگذشت. این آخرین دفعه ای بود که با خواهر کوچولوی عزیزم صحبت کردم. لحظه به لحظه اون صحبت طولانیمونو یادم مونده. خسته و مونده از نمایشگاهی که سال پیش شرکت توش غرفه داشت برمیگشتم. باوجود خستگی اما سرحال بودم و دوست داشتم توی اون حال خوب با هستی گپ بزنم. شهر خلوت بود، من با ماشین دکتر بودم و بعد از اینکه بچه ها رو سر راه رسوندم داشتم میرفتم سمت خونه. اینقدر با هم حرف زدیم از هر دری که شارژ خطم تموم شد و بهش گفتم بذار شارژ کنم و باز تماس میگیرم. چند دقیقه بعد باز بهش زنگ زدم و دوباره کلی حرف زدیم. همه دوستاش بلااستثناء براشون خیلی غیرعادی و عجیب بود وقتی شکل صحبت کردنای من و هستی رو میدیدن. همیشه میگفت وقتی تو باهام تماس میگیری یا من بهت زنگ میزنم، وقتی که صحبتمون تموم میشه اگر کسی کنارم باشه و بهش بگم که اونور خط تو بودی از تعجب شاخ در میاره. این موضوع رو بارها از زبون خیلیاشون شنیدم که: ما باورمون نمیشه که شما دونفر خواهر و برادر هستید، بیشتر شبیه دوست دختر و دوست پسری هستین که سالهاست باهم رابطه دارید و هیچ چیزی رو از هم پنهون نمیکنید، حتی خصوصی ترین مسائلتون رو. و دقیقاً همین بود که بقیه میگفتن و حالا یکسال دوری از همچین یار و یاور و خواهری بیش از توان تصور، سخت و دردناکه.

بهت همه وجودمو گرفته وقتی یادم میاد که توی آخرین تماسم با هستی، چقدر احمقانه و ساده لوحانه به تداوم چیزهایی که دارم نگاه میکردم، غافل از اینکه عزیزترین و ارزشمندترین وجود زندگیم تا حدود ۷۲ساعت دیگه چشاشو میبنده و دیگه ... . باورم نمیشه باورم نمیشه که یک سال به این سرعت، بی تو گذشت و روز چهارشنبه همه دوستها و آشناها و اقوامی که ظاهر غمگین و ناراحت و داغ دیده به خودشون میگیرن، یکجا و سر وقت، بالای سنگ قبرت جمع میشن...یه خنده سرد و پرسوز روی لبام ماسیده هستی از سختی تحمل قیافه ها و هیکلای پر از دروغشون بالای مزار تو. چون قدم به قدم بدی ها و دروغهاشون رو یادم میاد. کاش قرار نبود طبق رسم و رسوم چندش آورمون عمل کنیم و یه مشت دروغ رو بالای سرت جمع کنیم. هرچند باید خیلی کوته بین و بیچاره بود که فرض کرد وقتی سر مزارت هستیم، پیش توئیم.

وقتی اون شبی رو که از تهران تماس گرفتن و خبر تصادف و مرگ تورو به بابا گفتن یادم میاد مو به تنم راست میشه. وقتی بابا با عجله لباس میپوشید تا خودش رو هرجور که شده زود به فرودگاه برسونه و بیاد تهران، یه لحظه تنها گیرش آوردم و خیلی جدی ازش پرسیدم: بابا چی شده؟ آخه همش میگفت که توی تلفن بهش گفتن تو فقط یه تصادف کردی و الآن توی بیمارستانی و مشکلی نداری. اما با یه نگاه بیچاره و عاجز.... بهم خیره شد، بغض کرد و گفت: بابا، هستی از دستمون رفت.  نمیتونم ادامه بدم و بگم اون لحظه چی به روزم اومد و زندگی با این ضربه منو تا کجاها پرتاب کرد، نمیتونم. فغقط میبایست جوری برخورد کنم که مامان فعلاً چیزی نفهمه و جلوش نقش بازی کنم تا زمانیکه موقعیت فراهم شه. از ساعت ۴-۳ صبح تا ۲ ظهر صبر کردم و به مامان چیزی نگفتم. توی این مدت فقط خودت میدونی که چه لحظه هایی رو بغض میکردم اما خودم رو آروم نشون میدادم. وآخرش هم خبر رفتن تو رو وقتی که مامان رو محکم توی بغلم کشیدم، بهش دادم. حرارت و سوز درون مامانمون رو وقتی که توی بغلم با همه توان ضجّه میزد با همه وجودم حس میکردم. اون لحظه برای من معجونی از همه غصه ها و شکستن ها و سوختن های این دنیا بود و ...

هستی من، من سوختم و میسوزم و خواهم سوخت ولی اینو کسی از چهرم و رفتارم نخواهد فهمید. چون فقط یه امید دارم که باعث میشه تاب و تحملم بیشتر شه و اون اینه که: دیر یا زود، باز در آغوشم میگیرمت و دوباره با اون عطر همیشگی تن پاکت مست میشم.

هستی جاودان من...تولد یک سالگیت، رخت و بخت و تخت تازه ات...مبارکت باشه.

(بمناسبت ۳۰ام تیر، سالگرد سفر عاشقونه هستی)

+ نوشته شده در دوشنبه 28 تیر1389ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

دیروز برای من یکی از اون روزهای ثبت شدنی بود، نه تنها توی دل و فکرم، بلکه روی صفحه های دفترم و الآن هم اینجا، روی میز  کـ ـ ـ ـ ـ ـافه کلمه.

متاسفانه من از اون دسته آدمایی هستم که برای روزهای تعطیل اهمیتی جز استراحت توی خونه قائل نیستم و این هیچ خوب نیست و نبوده. چندوقت پیش قرار بود که ما به یه سفر کوتاه و پیک نیک خارج از شهر بریم و وقتی که هیجان نوشتن لیست مایحتاج پیک نیک- اینکه نهار چی بخوریم، اونجا کباب درست کنیم یا با یه غذای حاضری سر و تهش رو هم بیاریم و اصلاً هرکسی چه چیزایی رو بیاره- داشت تک تک سلولهای وجودمون رو غلغلک میداد و خلاصه کلی خوشحال و سرحال بودیم که قراره یه روز فوق العاده قشنگ رو داشته باشیم، یهو ناخواسته و بدلیل یه اتفاق که چه میخواستیم و چه نه، به ما ارتباط پیدا میکرد...همه چیز از بیخ و بن رفت روی هوا و فقط ما موندیم و شوق و هیجانی که توی دلمون ماسید و یه لیست که بایگانی شد برای یادآوری یه سری خاطرات در آینده. و اما دیروز چه خبر بود؟

از 3-2 روز قبل فهمیدیم که دیروز رو - یعنی روز جمعه- میتونیم بزنیم بیرون و تنها تفاوتش با بقیه روزها این بود که مدت زمانش بیشتر بود و همین مدت زمان بیشتر حسابی گل از گلمون شکفتونده بود. تا اینکه کم کم به این نتیجه رسیدیم که این میتونه تبدیل به یه پیک نیک کوچولو و مختصر و مفید تبدیل شه. منم که آرزوی همچین موقعیتی رو داشتم کلی خوش به حالم شد و بند و بساط رو آماده کردیم و بدون اینکه جای کسی خالی باشه حرکت کردیم بطرف یه منطقه خوش آب و هوا(ماهان) نزدیک شهرمون. شاید میشد جاهای خیلی بهتری رو پیدا کرد و رفت اما مسئله این بود که میبایست به یه سری مسائل هم توجه کنیم، مثلاً اینکه از دسترس نگاه های هرزه و فضول یا عبور و مرور دوستان و حضرات اراذل و بدتر از اون، عدم توقف در اماکنی که از منظر برادران وظیفه شناس، پاچه و باج گیر نیروی شریف انتظامی، در آنها بنا به پیش بینی دقیق شرع مقدس برای امثال ما جوانان غربزده و بی خرد و مسخ شده که دل از یاد ائمه و اسلام ناب شستیم و چیزی به جز جنسیت و غریزه و مادیات برامون معنا و مفهومی نداره،  احتمال بروز گناهان کبیره خواهد بود. گناهان عظیمی از جمله نگاه حرام در چشمان نامحرم، استماع صدای وسوسه انگیز جنس مخالف و یا به قول فیلسوف بی مصرف معاصر، جناب استاد عبدالکریم سروش، مبادا خدای ناکرده همان تشعشعات مسحور کننده ای که از موی سر خانمها ساتع میشه و ما مردها رو به دام بی عفتی میندازه. آره برای چند ساعت زندگی دور از هیاهوی زندگی پر از دروغ و خودفروشی، باید از هفت که هیچ از هفتاد خوان رد شد. بگذریم...

خلاصه به دلیل اینکه میباست به همه چیزایی که گفتم توجه کنیم مجبور شدیم که به یه جای نه چندان خاص که فقط یه سایه درخت و یه جوی آب نحیف داشت بسنده کنیم. دور و برمون چند تا خونواده دیگه هم بودن و این موضوع باعث شد که احساس امنیت بیشتری داشته باشیم.

از همون اول اصلی ترین مشکل گرمی هوا بود که حتی تصور نمیکردیم که هوا اینقدر گرم باشه اونجا. بار و بنه خیلی مختصری داشتیم و این باهم بودن فقط برامون یه موقعیت و فرصت قشنگ بود تا یه چشمه دیگه از زندگی واقعی رو لمس کنیم، از باهم بودنِ برای هم.

عاجزم از اینکه وصف کنم حس و حالی رو که دیروز داشتم. شاید یه وقتایی بس که درونت پر از خوبی و قشنگی هست بیشتر ترجیح میدی که سکوت کنی و خودت رو بسپری به دست اینهمه حس و حال زیبا. من دیروز چیزایی رو با همه وجودم حس کردم که یه عمر حسرت داشتنشون رو به دل کشیده بودم، نعمتایی رو که دیگه از داشتنشون مایوس شده بودم اما خدا همچین به رخم کشید و اونها رو توی بغلم گذاشت که بعضی وقتا تصور میکنم یه خیاله. من شاید آدم با احساسی باشم اما اصولاً با تامل و صبر نظر دقیق و قطعی خودم رو ابراز میکنم، یعنی تا زمانیکه به یقین و اعتماد کامل نرسم جانب چیزی رو نمیگیرم یا ردش نمیکنم. حداقل همیشه سعی دارم که اینجوری باشم. الآن هم با یقین و اعتقاد کامل از این حس و حالی که تجربه کردم حرف میزنم. توی دنیا زیاد نیستن چیزهایی که بشه گفت ارزش همه زندگی آدم رو داشته باشن، هرچند که این روزا آدما یا از روی عدم فهمشون و یا برای دروغ خیلی زیاد با کلمات بازی میکنن و امثال این واژه ها رو برای خیلی چیزها و افراد به کار میبرن. اما به نظر من یکی از اون چیزهایی که واقعاً ارزش کل زندگی رو لااقل برای من داره اینه که: توی این دنیا یکیو پیدا کنی که تورو فقط برای وجود خودت و همونجوری که هستی با همه احساسش عاشقانه دوست داشته باشه و تو اینقدر براش اولویت داشته باشی که حاضر باشه برای بودن با تو به خیلی از چیزهایی که همیشه داشته پشت پا بزنه...یقین دارم که از نسل این آدما تعداد زیادی باقی نمونده. در کنار وجودی مثل این جور افراد، آرزو داری که همه وجود و بودنت رو نثار عشق و انسانیت و بزرگیشون کنی. احساس غرور میکنم وقتی میبینم که کائنات فراموشکار نیست و صدای دل آدما رو از یاد نمیبره. هیچ حسی زیباتر از این نیست که آدم به عظمت یه عشق در درون خودش بباله و افتخار کنه.

این نعمت خیلی بزرگی نیست که یه غذای ساده، توی ماشین و گوشه خیابون برات بهترین و خوش طعم ترین غذای عمرت باشه؟ اون زمان من شکوه یه ضیافت شاهانه رو لمس کردم وقتی که به نگاهش خیره میشدم. از خدا ممنونم، به اندازه همه لحظاتی که زندگی خواهم کرد.

یک عمر، دونفر

+ نوشته شده در شنبه 26 تیر1389ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم
                                                                      سعدی

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

اونشب همه چیز مثل رنگ آسمون سیاه بود. اما وقتی که دست ثانیه ها از زمین برت میداره و چند هزار قدمی اونطرف تر رهات میکنه، میبینی که هیچ چیز سیاه نبوده و این من بودم که همه چیو سیاه فرض میکردم. هیچ احساس شرمندگی ندارم اگه اعتراف کنم به اینکه بازی خوردم از یه سوء تفاهم و دقیقه به دقیقه همه تصورات بی پایه باعث شد تا حتی به خودم شک کنم.

اما این تنها دست ثانیه ها نبود که فکرم رو آروم کرد، بلکه اون چه که روح منو بهم برگردوند، چیزی بود که آسایش و آرامش روحم رو وابسته به حضورش میبینم. کسی که یه دنیا خوبی و انگیزه و عشق رو به وجود اون بدهکارم. نمیخوام زیاد ازش بگم چون میخوام بیش از اونکه بیرون از من باشه، درون من باشه؛ اما مدیونم به اون حضور که منو پیدا کرد و به خودم برگردوند. به خودم میبالم اگر منو از خودم بپذیره.

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

هرچند دیشب تا صبح عین جغد خیره به در و دیوار، بیدار بودم ولی بیشتر از ۴-۳ ساعت نتونستم بخوابم و از وقتی هم که با درد شدید دندون و سردرد  -که نصف مغزمو داشت میچلوند- از خواب پریدم، توی اتاقم خودمو چپوندم و اصلاً حوصله و انگیزه شنیدن حرفها و خبرهای بیرون از اینجا رو ندارم. از وقتی که پا شدم هر چقدر که بخودم فشار میارم تا حالم بهتر شه اما انگار نه انگار. بدجور فیوز پروندم و انگار به این سادگیا هم اوضاع نمیخواد عادی بشه. نمیدونم شاید دارم خیلی زیاد سخت میگیرم ولی اصلاً دست خودم نیست و بی اختیار حال و وضعم اینقدر خنده دار و بچگونه شده. شدم مث آدمی که فقط بخاطر گم کردن یه کلید مجبوره دم در خونه خودش سرگردون بمونه. خونه ای که با دستای خودش دیواراش رو اونقدر بلند ساخت که حتی با نردبون خودی هم نمیشه ازش بالا رفت. هیچ انگیزه ای باقی نمونده دور و برم، زیاد فکر کردم و گشتم ولی خبری نبود. درست شبیه وقتیه که دوتا درس پیش نیاز و هم نیاز رو با هم برداری. آخر ترم از درس پیش نیاز نمره پاس نیاری، حالا حتی اگر همنیاز رو ۲۰ گرفته باشی، چه بخوای و چه نخوای میره روی هوا و اصلاً اهمیت نداره که ازش صفر گرفتی یا بیست، مهم اینه که تو پیش نیاز رو از دست دادی. انگار همه چیز یه جور شرط بندیه، چون همه چیزمون مشروط به چیزای دیگست. چه خوبی کردنمون و چه بدی. این آتشی که منو داره آب میکنه شاید فقط با یک جرقه راه افتاد ولی انگار ۱۰۰ تا مشعل گاز از قبل همه پیرامون خالیه منو پر کرده بودن از یه حادثه...حادثه ای که باعث شد روحم ازم فرار کنه و ... من این بشم که بهش گرفتار اومدم.

خویش را در سنگلاخ زندگی گم کرده ام

هرچه می گردم نمی دانم کجا افتاده ام

+ نوشته شده در شنبه 19 تیر1389ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

دم صبحه و هوا میخواد از سیاهی درآد اما حال من همون سیاهه که بود. رنگ سیاه مایل به سرمه ای آسمون خبر از گذر سرد و نا آروم یه مرد داره. صدای وز وز دعایی که از بلندگوی موزیِ مسجد محله شنیده میشه بهم یادآوری میکنه همه چیزهایی که از حدود 10 ساعت پیش عین بختک سیاه مرگ روی قلبم افتادن. توی شبی که گذشت صدای زوزه بادی که از میون هیکل سیاه درختای قبرستون میلغزید و به گوش من رسید، قهقهه کنون از کنارم رد میشد و نزدیکم که میرسید، با صدایی که خس خس میکرد زمزمه میکرد: باز که از زور درد سینه به سیاهی قبرستون پناه آوردی...اگه مردی گریه کن...زار زار.

هرچقدرسوزش چاک وسط قلبم، عمیقتر میشه این بغضی که توی گلوم گیر کرده قلمبه تر و داغ تر میشه، اما ابر چشمام مثل همیشه عقیمه. حس میکنم بغضم مثل یه غده بدخیم آروم آروم داره به خورد خونم میره و روونه قلبم میشه و رسوب میکنه روی دیواره های قلبی که سرخ سرخ شده بود. خدایا چرا منو با بغض همزاد کردی؟ کاش جای داغی و سفتی بغض، از شبای بچگی تا امشبِ سخت، گرمی و روونی اشک رو لمس میکردم. حس میکنم ستون مهره هام هزار تکه ی ریز شده. میخوام بخوابم اما چه جوری؟ خسته ام، خیلی اما تا میخوام بخوابم یکی از درونم میگه: با این حال برو بمیر، نخواب. حس میکنم فردا روزیه که خورشید طلوع نمیکنه. چقدر خوب اگه اینجوری باشه چون دیگه همه عمر شبه و این غده سرطانی بغض فرصت نمیکنه که التیام پیدا کنه و اینقدر بزرگ میشه تا...

امشب توی سایت دانشگاه دیدم که سخت ترین درس اختصاصیم رو 20 گرفتم اما با وجود انتظاری که میکشیدم و اهمیتی که برام داشت، حتی قدر سر سوزن واسم اهمیت نداره، هیچی. توی این زندگی چیزایی هست که از بقیه خیلی مهم ترن اما....  ، اه بسه دیگه.

نه اینکه حرفام تموم شد،  دیگه انگیزه ی نوشتن ندارم. هرچی مینویسم انگار سنگین تر میشم.

+ نوشته شده در شنبه 19 تیر1389ساعت 5:10 قبل از ظهر توسط کافه چــی |

از محیط دادگاه های ایران خیلی بدم میاد و خوشبختانه کاری به اینجور مکان ها تا حالا نداشتم. اما چند روز پیش بواسطه شکایتی که نسبت به یه قرارداد معامله داشتم و براساس وقتی که تعیین شده بود، جبراً توی این محیط قرار گرفتم. اولاً که بهیچ عنوان احساس نمیکردم که اینجا قانون حکم میکنه و اصلاً احساس امنیت خاطر نداشتم. بعد از اون برخورد خاص قاضی دادگاه بود. یکماه پیش که برای گرفتن وقت دادرسی با این قاضی برخورد داشتم متوجه شدم که ایشون حس میکنه که مردم حق پدری ایشون رو تناول کردن و نتیجتاً این آقای قاضی شریف هم باید با همه و بخصوص نسل جوون با دعوا و غضب برخورد کنه. هیچ اغراقی در کار نیست و واقعاً در برخورد اول و نحوه صحبتی که با من داشت، در حالیکه من خیلی مودبانه درخواست راهنمایی داشتم از ایشون، حس کردم اگر بیشتر از این در اون مکان بمونم از پشت میزش پا میشه و میاد چند تا سیلی آبدار نثار چهره مبارک بنده میکنه، لاجرم عرصه رو خالی کردم و تا یکماه بعدش، یعنی ۳-۲ روز پیش از جلوی چشاش گم شدم. از این مسائل که بگذریم، اما باز این تصویر نه چندان جالبی که از ایشون توی ذهنم مونده بود همش آزارم میداد که مبادا روز دادگاه هم همینجوری بخواد برخورد کنه.

روز دادگاه:

ساعت ۱۰ صبح قرار رسیدگی بود و بنده به همراهی پدر گرامی چند دقیقه مونده به ۱۰ اونجا بودیم. در اصطلاح قضایی من خواهان پرونده بودم و شخص مقابل که خوانده نامیده میشد هنوز نیومده بود. ساعت ۱۰ بود که سروکلش پیدا شد اما با شکل و شمایلی که خندم گرفته بود. این آقای خوانده صاحب یه نمایندگی بزرگ ایران خودرو هستن و از نظر مالی هم خداروشکر اوضاع خوبی داره و همیشه هم سر و وضع تر و تمیز و مناسبی داره اما اون روز در کمال تعجب دیدم که با لباس کهنه هاش وارد دادگستری شد و حتی کفشهاشو به گمون من فرو برده بود توی یه تپه سیمان.خلاصه این از اولین اتفاق جالب اون روز. راهرو دادگستری خیلی خیلی گرم بود و از سر و هیکل بنده عرق جاری شده بود (هرچند من کلاً توی زمستون هم در حال عرق ریختن هستم و متاسفانه بیش از حد سوخت و ساز بدن گرامی مون بالاست). ساعت از ۱۰ حدود ۲۰ دقیقه رد شده بود و وقتی که با اجازه منشی دفتر، داخل اتاق قاضی سرک کشیدم تا جویا بشم که چه زمانی وقت عزیزشونو به ما میدن، باز با همون چهره اخمو و فریاد جواب داد: آقا جان شما چکار داری اینجا؟ فقط کسایی که ساعت۱۰ وقت دارن باید اینجا باشن، تو چی میگی؟  گفتم: جسارتاً بنده شاکی همون پرونده ای هستم که ساعت ۱۰ بهش وقت دادین. یه نمه آروم شد و گفت: باشه، چند دقیقه صبر کنید، صداتون میکنم.  خلاصه حدود ۲۰ دقیقه بعد نوبت ما شد که به محضر جناب قاضی شرقیاب شیم.

از نکات جالبی که مجدداً باعث تعجب من شده بود ، برخورد بسیار لطیف و انسانی کسی بود که من ازش شکایت داشتم و ضمناً شخصیت بسیار مزور ایشون رو هم میشناختم. اینقدر مهربون و انسانی صحبت کرد و اینقدر خودشو حامی حق و حقوق بنده معرفی کرد که حقیقتاً نزدیک بود از اینکه علیهش شکایت کردم احساس شرمندگی کنم، اما یهو یادم افتاد که این آقای مهربون همین یک ماه پیش هم برای پرونده ای شبیه پرونده من مهمون دادگاه بودن و قاعدتاً تجربشون از من خیلی بیشتره و شکل لباس پوشیدنشون هم دلیلی بر این مدعای ذهن من بود.

نتیجه دادگاه هنوز کامل معلوم نیست اما خوب قاعدتاً نباید برخلاف میل من باشه چون اون آقا خلاف قانون عمل کرده. اما از این موضوع که بگذریم، یه اتفاق جالب اونجا افتاد که حتماً حتماً باید تعریف کنم:  تقریباً اواسط زمان دادگاه ما بود که در دادگاه آروم باز شد و جوونکی حدوداً ۲۲-۲۱ ساله که قیافه بسیار نزدیکی به چهره ی دلفریب رئیس جمهور منتخب و مردمی مون یعنی محمودِ %63ی داشت و حتی ریش محدود و منطقه ایش هم (ریش منطقه ای اون ریشی هست که یه جای صورت خالیه، یه جای دیگش یه کم ریش و به همین منوال تا آخر) دقیقاً مث ریش آقای پرزیدنت بود. یه کت و شلوار خاکستری همراه با پیراهن سفیدی که دکمه یقه ی آخوندیش با دقت خاصی بسته شده بود هم به تن داشت و وارد دادگاه شد و گفت: "سلامٌ العَلَیکُم حاج آقا" . جناب قاضی هم طبق معمول با نگاهی غضب آلود از ورای شیشه عینک، بهش خیره شد و گفت: بله؟ بفرمایید؟  در جواب این حرف قاضی، اون پسر لاغر اندام مذکور که چهره ی رنگ پریده ای هم داشت و اتفاقاً مدل موهاش رو هم باز شبیه به موهای جالب پرزیدنت محمود آرایش کرده بود، جمله ای گفت که جناب آقای قاضی ما رو از جا پروند، پسرک قصه ما رو به قاضیِ حدوداً ۶۰ سالمون کرد و با لبخندی گفت: "حاج آقا بنده نماینده دادستان هستم" . با گفتن این حرف برق از سر قاضی پرید و آنچنان از پشت میزش بلند شد و جلوی آقای نماینده خم شد که مبهوت شدم. یه لحظه به چهره قاضی خیره شدم و دیدم با ذلالت و دونی خاصی که خبر از نون به نرخ روز خوردن میداد به چهره دلربای پسرکِ نماینده دادستان نگاه میکرد و اونقدر مودبانه و با نزاکت باهاش صحبت میکرد که حتی خود پسرک هم جا خورده بود و اصلاً توقع همچین تغییری رو نداشت. و بعد از اینکه کارش تموم شد و از دادگاه بیرون رفت، دلم میخواست برم جلوی قاضی و چند جمله ای باهاش صحبت کنم و بعد هم از در دادگاه بیرون بزنم اما من هم مجبورم که به اجبار خیلی جاها خودمو به خریت بزنم و بگم: من که چیزی نفهمیدم. یعنی انگار هممون عادت کردیم که اینجوری زندگی کنیم.

بعد از تموم شدن دادگاه خیلی به این موضوع فکر کردم و یاد حرفای احمدی نژاد افتادم در مورد نخبگان و نخبه پروری و اینکه سیستم حکومتی ما افراد بسیار نخبه و کارآمدی رو در راس مسئولیت های حساس خودش داره. این سیستم مستبد حکومتی امثال این آقای نماینده دادستان رو خیلی زیاد درون خودش داره. و اینها همه کسایی هستن که تا چند سال آینده مسئولیت هایی به مراتب مهمتر و حساس تر از این رو عهده دار هستن و زمام امور من و ما و تشخیص صلاح این مردم به دست همین حضرات خواهد افتاد، همین نخبگان نو رسته. و البته نوک پیکان اعتراض به سمت نمونه های این افراد نیست بلکه خصلت و ذات این شکل حکومتها همیشه همین بوده و بقولی حکم همیشه نَرَس خواهد بود. چرا که بی شک وقتی شما از افرادی نالایق با پیشینه ی صفر و تجربه ی هیچ، برای انجام مسئولیت های مهم استفاده کنی مطمئناً خیلی راحت تر از افرادی که لیاقت و تجربه کافی دارن در برابر اوامر و خواسته هات مطیع و فرمانبر خواهند بود. یعنی یه جورایی یواش یواش این افراد رو برای مسئولیت های مهمتر و خطیرتر آینده، همونجوری که خودت دوست داری تربیتشون میکنی و آینده رو برای خودت تضمین میکنی.

نتیجه: مفهوم حقیقی نخبه در حکومت اسلامی ایران، چیزی فراتر از اطاعت محض از فرامین حاکم نیست. فرد نخبه صلاحیت شک و تردید در فرامین حکومتی را ندارد چرا که حاکم اسلامی همانا شعبه نمایندگی خدا را در منظومه شمسی و حتی کهکشان را شیری اخذ نموده و نتیجتاً اطاعت از فرامین حاکم اسلامی به مثابه عمل به احکام الله هستند...پس بشتابید که بهشت در پیش است.  

+ نوشته شده در جمعه 11 تیر1389ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

امروز یه گزارش خبری جالب رو دیدم در مورد فوتبال دختران در افغانستان. در نگاه اول همه چیز خیلی عادی و معمولی میومد اما وقتی که خوب دقت میکردی چیزای عجیبی به چشم میدیدی.

دخترای افغانی زیر نظر مربی افغانی مرد، با امکانات نسبتاً کامل مدتی بود که شروع به تمرین فوتبال کرده بودن. این تمرین نه در محیطی بود که حتی یه سوراخ ریز به بیرون نداشته باشه و نه با مقنعه و لباس ورزشی گشاد و مضحکی که به ورزشکاری که باید حدود ۹۰ دقیقه درحال فعالیت دائم باشه اجازه بده که تنها گردی صورت و ۵ انگشت دستش در هوای آزاد نفس بکشه.

در ادامه این گزارش به مسئله خیلی جالبی بر خوردم؛ تیم ملی فوتبال دختران افغانستان برای برگزاری یه سری مسابقات همراه با اعضای تیم با هواپیما به پاکستان سفر کردن و در اون تورنمنت هم باز با تیپ و فرم جهانی وارد مسابقات شدن و اتفاقاً در ناباوری کامل قهرمان اون تورنمنت – حتی سطح پائین از نظر فنی- شدن و من دخترای آزاد و رهای افغان رو میدیدم که در مراسم اهداء جوایز، کاپ قهرمانی رو بالای دست گرفته بودن و با خوشحالی عجیبی بالا و پائین میپریدن و کلی عکاس و خبرنگار داشتن این اتفاق تاریخی رو ثبت میکردن. تاریخی بود چون اینا همون زنای افغان هستن که تا چند سال پیش زیر پنجه ی خشک و مذهبی طالبان، در فضای مسموم و بی خردی زندگی میکردن که نگاهش به زن صرفاً بعنوان جنس ماده بود و اون رو تنها علت و سبب بروز گناه و هرزگی و لغزش در مردهایی میدونستن که تنها راه رستگاری رو در اطاعت و اجرای بی چون و چرای قوانین و احکام اسلام میدونستن. البته در این مورد خیلی ها مخالف من هستن و بر این عقیده ان که اسلام اونی نیست که طالبان ادعاش رو داره، و البته کاش این افراد پیش از این ابراز عقیده کلیشه ای به دقت احکام و قوانین قرآن و سنت رو مرور میکردن و اون زمان ابراز نظر میکردن....بگذریم.

من اینجا اصلاً منظورم این نیست که: این آزادی رو آمریکا به زنان و دختران افغان هدیه کرد و پیرامون مسائل داخلی افغانستان هم هیچ نظری نمیخوام بدم بلکه، فقط میخوام حرف از درد و غمی بزنم که به من دست داد، با دیدن آزادی زندگی و نفس کشیدنی که امروز برای دخترای افغانی بعنوان حق مسلّم زیستن محیا شده. چون بافاصله بسیار کمی از این کشور، یاد دختران و زنان کشور خودم میافتم که سالهاست پذیرفتن: برای ما حق زندگی و زیستن جدای از اون حق و حقوقی هست که دین و حکومت به مردهای ما تقدیم کرده. دخترها و زنهای کشور من با همه پیشینه و تقدّسی که در تاریخ و گذشته کشور من دارن، با همه بزرگواریها و لیاقت هایی که از خودشون نشون دادن، با همه وقار و وجاهت و شرافتی که داشتن و دارن....باید باید باید که دم از حداقل آزادی ها نزنن، چون موی باز اونها، چون پای نیمه لخت اونها، چون دست و گردن بدون پوشش اونها  مذهبیون و خداترسها و حاکمین و وارثین اسلام و خدا رو- که همه و همه سالهاست که به مرض وحشیِ جنسی گرفتار شدن- تا مرز توحش و جنون وسوسه میکنه و خواب رو از چشمهای بی نور و از فکرهای تک بعدیشون می دزده.  

مردهای سرزمین من، برادرها و پدرهای من، سالهای ساله که از یاد بردن از کجا اومدن. یادشون رفته که ریشه و اصل و نسب ما به کجاهای تاریخ جوش خورده، از یاد بردیم که خونی که توی بدنمون جاری هست چند هزار سال قدمت داره و از رگ و ریشه ی چه کسانی به ما ارث رسیده...آره یادمون رفته که ما خدای واحد رو کی شناختیم، فراموش کردیم که در میان چه دوره ی تاریخی کثیف و پر از حیوانیتی بود که پدرای ما هنر زندگی کردن رو به پسرانشون بر این اساس میآموختن: "پندار و گفتار و کردار نیک".  

و جالب اینجاست که خیلی از ما ایرانی ها، چه زن و چه مرد، اینقدر ساده و مفت خودمون رو به توهمات و خرافه ای که از بلاهت چند نسل قبل خودمون ارث بردیم، فروختیم که حتی حاضر به این نیستیم که همه این حرفها رو با سکوت بشنویم و بعد صادقانه و بیطرفانه قضاوت کنیم. من کم ندیدم زنانی رو که زیر سیاهی و سنگینی چادر زندگی میکردن اما در طول همه این سالها براشون عادت شده بود که فریاد یافتن آزادی رو از زیر سیاهی چادر به گوش همه، تظاهر کنن. و یا حتی در نقطه مقابل، باز کم ندیدم دختران و زنانی که نهایت آزادی که آرزوشو داشتن، عریانی بدن و رهایی اشکال مختلف و عجیب ظاهر بود و بس....و از آزادی درون، خبری نبود.  عقیده من اینه که هر دوی این جماعتی که گفتم، دارای طرز فکری کاملاً شبیه همدیگه هستن و وای از اون روزی که یکی از این دو جماعت پیشرو تفکر غالب جامعه بشن. چون اونوقت اوضاع ما چیزی شبیه به امروز خواهد بود. حرف من این نیست که این دو تفکر نباید اجازه وجود داشته باشن،نه...بلکه درست اونه که جامعه ای داشته باشیم که که این قبیل تفکرات بدون اینکه در مدیریت جامعه با نظرات شخصی خودشون تاثیر بذارن، در کنار هم به آزادی زندگی کنن و از حقوق انسانی خودشون براحتی بهره ببرن. بگذریم...

خلاصه اینکه دیدن دخترا و پسرای افغان روی صندلی های ورزشگاه، در حال تشویق تیم فوتبال دختران افغانستان، و البته بدون اینکه در اون مکان خدایی ناکرده مفسده ای در حال وقوع باشد ویا گناهی کبیره در حال شکل گرفتن باشد، در اوج شادی و خوشحالی و با نوایی هماهنگ، ملیت و تمدن و فرهنگ امروز خودشون رو تشویق میکردن و به گوش از کار افتاده و متحجر برخی از پدران و مادران و برادران و خواهران من میرسوندن که: انسان - انسانی که شما فقط شعار میدید که اشرف مخلوقات هست- چیزی فراتر از جنس نر و ماده، غریزه ی جنسی و دستگاه ابقاء نسل بی مصرف انسان تک بعدی گرا، هست.

چرا همه چیز رو سفید یا سیاه میبینیم؟ و بدون هیچ دلیل عقلانی، فقط با بلغور کردن دلایل موهوم و تکراری که سالهای سال  توی مغز گیج ما فرو کردن، چیزی رو که درک نمیکنیم رد میکنیم؟ چرا؟

من حتی کم ندیدم کسانی رو که به گردنشون علامت فَروَهَر آویزون کردن، دم از ایرانیت و ملیت میزنن، اسم مستعار خودشون رو کورش و داریوش میذارن اما  اما  اما در عمل وجودشون از همه اون کسایی که دشمن ملیت و تاریخ و قومیت ایرانی هستن، برای ما مضر تر بوده. چون یاد گرفتیم که تا اونجا که میشه به خودمون زحمت ندیم که در مورد مسائل مختلف اطلاع و علم و شناختی پیدا کنیم و همیشه ساده ترین راه رو انتخاب میکنیم، یعنی: تظاهر به دونستن، اعتماد به شنیده هایی که زحمتی برای اطمینان از اونها نکشیدیم و اعتماد به منابعی (اشخاصی) که عموم معتقد به اعتبار اونها هستن و بس. خیلی خیلی کم دیدم افرادی رو معتقداتشون ریشه در شناخت شخصی و تحقیقشون داشته باشه، همونجور که خیلی کم دیدم مسلمونایی رو که حداقل یکبار قرآنشون رو به زبون فارسی(البته به ترجمه روون فارسی) و از منظر بیطرفی و حتی شک خونده باشن، چه برسه به این که کتب ادیان دیگه رو هم باز به همین شکل خونده باشن. و این همون مشکل تاریخی و همیشگی ماست، کم سوادی. کاش بیسواد بودیم و اگه اینجوری بودیم امروز درجایی خیلی بهتر از این موقعیت قرار داشتیم، چرا که آدم بیسواد خودش خوب میدونه که در رابطه با چیزی اطلاعی نداره و از این رو نه اظهار نظر و رای میکنه و نه اینکه هر نظر و رایی رو راحت قبول میکنه. این سواد هم سواد دانشگاهی و آکادمیک و مدرکی نیست که اگر کسی مدرک دکترا داشت بگیم فرد باسوادیه، نه این سواد، سواد عقلی و معرفتیه.

تا زمانیکه ما کم سواد باقی بمونیم، یعنی هم یه کم بدونیم و هم کلی ندونیم، اوضاع و احوالمون همینیه که هست. چون به همون میزان کم دونستنمون اکتفا میکنیم و هیچوقت به دنبال دونستن و شناخت و درک حقیقی نمیریم و اگر یه روز به دنبال این موضوع بریم یقیناً خیلی خیلی کمتر از این حرف میزنیم، اظهار نظر میکنیم، جدل میکنیم، تایید و یا رد میکنیم، و بیش از هر زمان با صبر و آرامش میشنویم، سکوت میکنیم، فکر میکنیم، تحقیق و بررسی میکنیم و به این سادگی ها هم قضاوت نمیکنیم. اون زمانه که میتونیم یه جامعه خرد گرا داشته باشیم. و همه این حرفها رو پیش از هر چیز به خودم تاکید و یادآوری میکنم.

+ نوشته شده در جمعه 11 تیر1389ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

به یه عکس جالب برخوردم و حیفم اومد شما نبینید. درظاهر خیلی خنده دار بود اما بعدش دلم گرفت، چون این نوشته های روی این اسکناس رو جوونی نوشته که دم از آزادی ، دموکراسی و ... میزنه و میخواد دانشگاه بره و درس بخونه و ... ، مهمتر از همه اینکه توی سال ۸۸ یا ۲۰۰۹ زندگی میکرده. این اسکناس رو دخترخانمی که تعدادی حاجت ویژه داشتن توی یه امامزاده انداختن:

 

نوشته های روی اسکناس:

السلام علیک یا سلطان ابراهیم یا امامزاده سلطان ابراهیم

اول سلامتی پدر و مادرم دوم اینکه تربیت معلم سال اول یعنی سال 88 من و سارا قبول بشویم. سال

سوم متوسطه شاگرد اول شوم و معدل کتبی ام بالاتر از 18 باشد. آرزوی پدر و مادرم را که دوست دارند

پسر داشته باشند برآورده کن دعای کوثر رامستجاب کن. خاله فخری و الهام و عمه اکرم را خوشبخت کن

ازدواج کنند. آرزوی محسن را بر آورده کن. مادرم را شفا بده زندگی پدر و مادر بزرگم را سر و سامان بده.

به مصطفی کمک کن که دانشگاه هر رشته ایی که می خواهد قبول شود. عاطفه و فائزه و زینب در درس

موفق باشند و در آینده کاره ایی شوند.

یا سلطان ابراهیم دعاهای دایی مالک -ابوذر -رسول سلطان مادر بزرگ و پدر بزرگهایم - زیبا -حکمت -

علی- کرامت- ولی - صالح -مژگان -شیما- لیلا- اکرم- فرخنده -رعنا- مرضیه -مریم- زهرا- بصیر- مرضیه-

صدیقه-- ساهره -بهاره- سیمین - صدری- سمیه -سیما –شمایل -صفیه -خاور- مینا- عمه شاه گلی

کسری- فروزان -معصومه -محسن- دایی صادق -هما- اکرم.

.......................................

اما خوب، از همه اینها که بگذریم...همه اینها فقط با ۵۰۰ تومن؟

هم خنده داره و هم بیشتر از هر چیز دیگه ای گریه آور، دردناکه وقتی میبینم تا عمیقترین نقطه ریشه های اندیشمون رو جرم خرافه پوشونده.

+ نوشته شده در شنبه 5 تیر1389ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

یه ایمیل برام اومد که باعث شد تنفر و بغضی که درونم دارم، از یه جامعه مردسالار متکی به مذهبی که دم از تمدن چندین هزار ساله و خنده دارتر از همه، لطایف مسلمونیش میزنه ... دوباره شعله ور شه. بغض و نفرتی که فقط به جرم تحمل کردنش، کم نبودن سرهایی که بالای دار رفتن یا روزها و ماه ها و سالهاست که به کنج تاریک سیاهچال عدالت متمدن دینی اسیر افتادن.

من کی هستم؟

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم . 

 من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خود شیرینی ۲۰ آگهي تسليت در ۲۰ روزنامه معتبر چاپ می کنند .   

 من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه  شهر به چاپ مي رساند 

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.  

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

 من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند..

 من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.  

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشت ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.  

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.  

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.  

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي ، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و.....» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.  

من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره،مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا "والده آقا مصطفي" صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز شما» معرفي مي کند...

من کی هستم؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه 5 تیر1389ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط کافه چــی |

یادش بخیر اون روزای قشنگی که با همه وجودمون ذوق کرده بودیم وقتی که.... با یه اعتماد بنفس توام با شوق و عجله، تند و تند جواب سوالای آخرین امتحان ثلث سوم سالهای دبستانمون رو جواب میدادیم و با چشای پاکی که از رسیدن به یه آرزوی بزرگ برق میزدن، برگه امتحان رو تحویل میدادیم و جوری از درب سالن بیرون میومدیم که انگار از زندان رها شده بودیم. نمیدونم چه چیز توی اون روزا بود که اون شوق و شادی عجیب و غریب رو زیر پوستمون خزونده بود؟! بخاطر سه ماه تعطیلی بود؟ شاید یه کمش بخاطر اون بود، اما من فکر میکنم پیش از اون دل قانع و ساده ای بود که نهایت ۀرزوش همین بود که آخرین امتحان ثلث سوم رو هرچه زودتر بده و سه ماه از تعطیلی لذت ببره. تعطیلی که اصولاً برای هیچکدوممون هم هیچوقت بار و نتیجه خاصی نداشت. توی چاردیواری کلاس و مدرسه چه روزهایی رو میگذروندیم که بزرگترین آرزومون تموم شدن اون روزها بود؟ باید پذیرفت که یکی از اصلیترین دلایل اون حس رهایی آخرین امتحان ثلث سوم و از طرف دیگه اون دلتنگی و غصه ی چندروز آخر شهریور (برای عموم بچه های اون زمان) که خبر از باز شدن دوباره مدرسه ها میداد، علتی جز عذاب آور بودن محیط مدرسه و درس و معلم و .... نبود.

وای خدا   یادم نمیره که هفته آخر شهریور چقدر برنامه کودک تهوع آور و بیخود بود. همه از شروع مدرسه ها با خوشحالی یاد میکردن و سرودهای چرت و پرت (از همشون گندتر هم "همشاگردی سلام" بود) پخش میکردن و با چندتا بچه خنگ و حیرون و آویزون مصاحبه میکردن که اروای عمشون میگفتن  از اینکه مدرسه ها داره باز میشه خیلی خوشحالن چون به یه کلاس بالاتر میرن و دوستاشون رو باز میبینن و خانوم معلم عزیزشونو دوباره میبینن و .... خلاصه به این موجودات ابله قرار بود که خیلی خوش بگذره......... اما من از دیدن و شنیدن این همه حرف مفت بدجور کفری میشدم و بخصوص از مجری برنامه کودک شدیداً متنفر میشدم، آخه بجای اینکه کارتون پخش کنه همش از خوبی مدرسه حرف میزد. توی دلم هی میگفتم: آخه این زنه بیکار که جای من نیست تا بفهمه شروع شدن مدرسه ها اصلاً هم خوشحالی و خود-دریدن نداره.

آره همه اینا تفکرات و ذهنیت های بچه ای بود که اتفاقا هم درسش خوب بود و هم بقول معلماش فوق العاده باهوش و مستعد اما صحنه صحنه ی ضربه هایی که توی سالهای مدرسه کشیدم پیش چشمه و هنوز که یادآوری میشه برام، ناراحت میشم. این وسط من تنها نیستم و اکثریت نسلی که متولدین سالهای 50تا70هستن بامن همدردن و معنی حرفای منو خوب حس میکنن. بگذریم...

امروز هم یه جورایی همون حس رو دارم آخه آخرین و سخت ترین امتحان پایان ترمم رو خیلی خوب پس دادم و این ترم رو با نتیجه ای تموم کردم که راستش اصلاً توقع نداشتم و همه چیز خیلی بیشتر از سطح توقع من بود. آخه توی ترم خیلی سهل انگاری کردم و درس نخوندم و همه چیز رو حواله دادم به شبای امتحان و با این وجود خیلی خوب نتیجه گرفتم. مثلاً همین امروز که امتحان "اقتصاد خرد" داشتم، از اون جایی که هم یه درس تحلیلیه که باید خیلی خوب مطالبشو درک کنی و هم برای حل کردن مسائل سختش باید دوتا از مبحثای آزاردهنده ریاضی یعنی مشق و انتگرال رو خوب بلد بود. من هم که بدلیل تسلط و عشق بی بدیلی که به ریاضیات دارم، در حقم جفای جزیلی شد که برای المپیادهای داخلی و خارجی ریاضی دعوت نشدم. و حتی یه بار به ذهنم خورد که سر جلسه امتحان نرم و خودمو سبک نکنم و بجاش ترم آینده این درسو بگیرم ولی خوب بخونمش، که خوب بعداً متوجه شدم که دارم غلط اضافی میخورم و منصرف شدم از این حماقت.  اما با همه اینها خودم تعجب کردم وقتی که هر 4تا سوال امتحان رو جواب درست دادم، باوجود اینکه من جزوه این درس رو فقط دیروز و دیشب خوندم. و همه اینهایی که من گفتم یعنی اینکه ببینید چه سرمایه و مخزن الاسراری هست این کافه چی، که هیششششششکی قدرشو ندونست و داره اینجا حروم میشه. شوخی میکنم ، ولی دم استاده واقعاً گرم آخه باوجود اینکه همه رو از سوالها ترسونده بود اما منصفانه سوال طرح کرده بود و میتونست کاری کنه که %90 بچه ها بیفتن. اصلا شنیدی میگن (با لهجه کرمونی البته): تمبل نِرو تو سایه....سایه خودش میایِه، و این حکایت منه چون هرچند درسی نخوندم این ترم اما به تور استادای خوبی افتادم که خداییش اذیت نکردن و بجز اون آقای استاد حاج آقا بزغاله، استاد عزیز و دوست داشتنی درس معارف، دیگه کسی سعی نداشت که با سوالای امتحانی به این تاکید کنه که استاد کیه و دانشجو چیه.

خلاصه اینکه رسیدیم به دُمش، دُمش هم به آخر رسید و افتاد و تموم شد و خوشحالم که خوب تموم شد.   

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

دارمش و کنارمه...ولی دلم براش تنگه. دستش توی دستمه ها، عطرتنشو با سلول سلول بدنم میچشم ، اما بغض میکنم و بهونشو میگیرم. توی لحظه، برمیگردم روبه خودم و  به حال و احوال پریشون و درهم خودم میخندم، اینقدر میخندم و میخندم که اشک از چشام راه میفته، اشک میریزم و میریزم و ..... زار زار و بلند بلند گریه میکنم. توی یه مکان و زمان اجتماع دو نقیض میشم، اشک و لبخند، سیاه و سپید، خوب و بد....این منم که با توام. همون منی که تشنه ی تنها و تنها یه شعله ی کوچیکه از تو، تا بشم یه بُته بی تاب و پر حرارت آتش...تا ببینی و حس کنی که سوختن و آب شدن به حریق عشق و شوق چه رنگ و حالی داره.

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

مدت زیادی نبودم و چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود، هرچند که یه حس سیاه داشت منو وادار میکرد که اینجا رو حذف کنم اما رفتم بیرون و یه جای پرت اینقدر از ته وجودم فریاد کشیدم که گلوی خودمو پاره کردم... و از این کار اشتباه منصرف شدم. اما اون آشوبی که هیچوقت کسی نفهمید چیه و از کجا میاد، یه خورده فروکش کرد و آروم شدم.

از حدود دو هفته پیش حسابی درگیر امتحانایی شدم که متاسفانه در طول ترم اصلا به درساشون نپرداختم و مثلاً اولین امتحانم رو شب قبلش برای دفعه اول کتابش رو باز کردم و خوندم. سه تا امتحان پشت سر هم رو تا الآن دادم و از این ۳ تا دو تاشون واقعاً سخت بودن که یکیشون ریاضی بود و یکیشون هم حسابداری. ولی خوشحالم از اینکه هر سه تا رو عالی از پسشون بر اومدم. امتحانشون ساده نبود اما دید مثبت و آرامشم بهم کمک کرد که نتیجه غیرمنتظره ای بگیرم. بقیه درسا هم بجز یکیشون چندان مهم نیستن. به این نتیجه رسیدم که اگه فقط ۲۰ روز قبل از امتحانام یه نگاه روی کتابا انداخته بودم الآن برای معدل الف داشتم میخوندم و نه فقط پاس کردن درسا. بهرحال نتیجه ظاهری برام مهم نبود اما خوب اگه بالای ۱۷ میشد معدلم حداقلش این بود که ٪۷۰ شهریه ترم بعد رو مهمون دانشگاه آزاد بودم.

دیشب شب خوبی نبود اما گذشت و نمیخوام حرفشو بزنم. خیلی فکر کردم به خیلی چیزها و خیلی روزها. به اونایی که اومدن و رفتن، اونایی که یه روز عشق بودن و وقت رفتن یه کوله از غصه و رنج انداختن روی دستمون و رفتن. ایراد از کجا و کیه؟ از من و ما بود و از منه؟ یا... یا هیچکس؟ نمیدونم شاید آخرش باید این شکلی تموم شه، آخر مهر دادن و عشق سوختن و غصه ساختن برای یه آدم، یا شاید این آخر بدیهی خوب بودن و عاشق موندنه... پس جای عشق کجاست این وسط؟ اونوقت واسه چی و به چه دلخوشی زنده باید بمونیم؟ فقط و فقط مدرک و دانشگاه و مقام و پول و سفرهای دور دنیا و ... ؟ مگه اگر صداقت و دوست داشتن هم این وسط باشه، نمیشه همه اینا رو باز داشت؟ یا شاید این منم که یه جای کارم گیر و داری پیدا کرده و نیستم و نمیتونم.

یه سوال همه رشته های این فکرای بی سر و ته رو توی هم پیچید و من شدم عین یه اسیر توی رشته های نامنظم فکرایی که منو از خودم فراری داده بودن. این سوال که: آیا میون راه این زندگی فقط یه باره که عشق دامنگیرمون میشه؟ یا .... ؟

ترس سردی همه تنمو لرزوند... این سوال چیه؟ پشت این سوال چی خوابیده؟ اونم از طرف کسی که ... ، خدای من. من جواب سوال رو بلد بودم اما یه ترس ، ترس از دلایل و غرایض، منو هی پشت پا میداد تا صاف و بدون لنگ خوردن کومیت فکر و دلم   راه نرم.

آخه این عشق لعنتی رو از پس کدوم دیوار و پرچین، با کدوم عدسی و میکروسکوپ و عینک دید زدیم؟ معنی این چیه که عشق اولین، عشق آخرین ... ؟ مگه ماشینه؟ مگه لباسه؟ مثل اینه که بگیم یه نفر شجاعه اما شجاعت حقیقی رو توی بعد زمان و مکان محدودش کنیم و فقط دنبال این باشیم که یک مصداق براش پیدا کنیم. یعنی فقط در یک زمان و یک مکان....نه این غلطه. عشق یه اقیانوسه که نه ابتدا داره و نه انتها. عشق وصف نیست، عشق حالِ در چیزی نیست، صورت یا ماده نیست، عشق یه کلیت بسیط و ثابت اما نامتناهیه. عشق هم علته و هم غایت. خوش بحال اون دلی که متصل به اون مخزن غنی و حقیقی عشق شده. همون مخزن عجیب و غریبی که تموم این کائنات رو اینجور همیشگی و باقی و عاشقونه منسجم و یکجا ، اینهمه میلیارد سال حفظ کرده. هر کسی یه اسمی براش میذاره، هرکسی از یه منظر و با یه رای نگاهش میکنه. هر کسی یه چیز معنیش میکنه و توی یه شرایط و حالت خاص بهش کناره میزنه. عشق ، همه اینها هست و ... نیست. توی این اقیانوس بی انتهای عشق حقیقی هر آدمی ممکنه بعضی آدما بیان و برن اما آیا رفتن هر کدومشون حقیقت و وجود عشق رو نقض میکنه؟ یعنی معلول ناقص، با رفتنش و با عدمش علت رو زیر سوال میبره و حتی به عدم میکشه؟ پس اون عشقی که قراره فقط یک بار پیش بیاد و بگذره اسمش عشق نیست و چه بسا هوسی باشه همراه با وابستگی. اما یه وقتایی از میون این دریا کسی عبور میکنه که دلت میخواد همه وجود این دریا رو نثارش کنی تا بمونه و دیگه نره. تا خودش علت بشه برای بودنت، برای همیشه عاشق بودن. عشق از جنس وجود و بودنه، از جنس هستی و زندگی. هیچوقت میشه گفت چون روزانه اینهمه آدم دارن میمیرن پس اصل و حقیقت هستی و وجود زیر سوال میره و نقض میشه؟ عشق ثابت و کل و بی انتهاست اما مراتب داره و هر وجودی به قدر وسع و لیاقت خودش ازش بهره میبره. دریائیه که هرچی بیشتر ازش بنوشی تشنه تر و بیمار ترت میکنه، حریص تر و عاشق تر میشی... باید عشق رو توی دل پالایش کرد و پالود تا خالص تر و خالص تر بشه، تا جایی که برسی به عین و محض و حقیقت عشق...اونجاست که به بیخبری دچار میشی و خودت قطره ای میشی از اون دریایی که روزی تشنه یک جرئش بودی، میشی عشق.

این عشق وحشی آدما رو بچه میکنه. بی اونکه بدونی اخلاق و سکناتت برمیگرده به دوران کودکی. غرغرو میشی و بهونه گیر و زودرنج و حساس. نسبت به حرف و نظر مخالف دیگران عین کوه اما نسبت به یه خم ابروی کسی که ساکن دلت شده، زندگیت تیره و تار میشه. لااقل من تا حالا عاشق معقول ندیدم، کسی که عشق زده باشه اما بیقراری و بیتابی رو نچشه ... از عشق بی خبره.

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. از روزی که آخرین پست رو گذاشتم دیگه حتی توی نت هم نیومدم. بالاخره زندگی یه دانشجوی شب امتحانی همینه دیگه.
+ نوشته شده در سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط کافه چــی |

دیشب که میخواستم بخوابم متوجه شدم فقط ۱۰ روز تا شروع امتحانام وقت مونده و منم خیلی از درسام عقبم. اما نگران نیستم و تلاش میکنم که توی همین مدت خودمو برسونم اما با خودم قرار گذاشتم که توقع زیادی از نتیجه این ترم نداشته باشم و تلاشم این باشه که حتی الامکان از هیچ درسی نمونم، اما بهرحال خوشبختانه مضطرب نیستم و شاید هم اسم این عدم اضطراب رو باید بیخیالی مفرط بذارم...نمیدونم.

صبح زود بیدار شدم و برای این مدتی که مونده تا شروع امتحانا درسهام رو روز به روز تقسیم کردم. خوشبختانه درسی که براش ۲ روز زمان گذاشته بودم همین امروز تمومش میکنم و شاید هم بتونم یه دور مروری هم بخونمش. ظهر حالم میزون نبود و برای یک ساعت خوابیدم. خواب دیدم، واضح و دقیق و عجیب. توی خواب این حس رو داشتم که دست دل از همه چیز شستم و یه چیزی باعث شده که بیخیال همه چیز بشم. توی خواب یه نفر بود که ازم با کج خیالی دور میشد. دلیلش رو انگار میدونستم و همش سعی داشتم بهش بفهمونم که داره اشتباه میکنه و هیچ چیز اونطور که تصور میکنه نیست اما توجهی به حرفام نداشت. همه حرفایی که میزدم با گریه ی شدید همراه بود، نمیدونم چرا، ولی توی خواب دلتنگی عجیبی رو حس میکردم و انگار در حقم ظلمی شده بود که مستحقش نبودم. بلند بلند با گریه حرف میزدم باهاش اما به حرفام توجه نمیکرد و ازم دور میشد و دور شدنش رو نمیتونستم تحمل کنم و دیگه از شدت گریه و زاری از خواب پریدم. حس بدی داشتم وقتی که بیدار شدم و برای اینکه از ذهنم بره باز یه مقدار دیگه خوابیدم. دلم برای هستی تنگ شده، کاش میشد فقط برای چند دقیقه کنارم حست میکردم و دست توی موهات میکشیدم و هزار بار میبوسیدمت تا از دستم کلافه شی، مث اون روزا. یادت هست اون شب بارونی پاییز که تنها اومدم تهرون پیشت؟ تازه توی خونه جدیدت رفته بودی. یادت میاد بهت گفتم: نمیدونم چرا امشب یکی از آرومترین شبای زندگیمه و گمون میکنم که وارد یه دنیای دیگه شدم. اونشب از وقتی که خوابیدیم تا خود صبح فقط خندیدیم و چرت و پرت گفتیم...همه آدمایی رو که جفتمون میشناختیم رو از بابا و مامان گرفته تا دوستامون رو اونشب مسخره کردیم و بهشون خندیدیم. یادت میاد وقتی خواب بودیم سر پتو دعوامون شد و اینقدر کلنجار رفتیم تا جفتمون از خواب بیدار شدیم و کلی خندیدیم، چون تو همه ی پتوی به اون بزرگی رو دور خودت عین کاغذ کادو پیچیده بودی ..... و این آخرین بار مرتبه بود که من اومدم پیش تو و مهمون خونه ی خواهرم شدم.  هستی ناب من، باز میخوام که ازم میزبانی کنی و منتظرم باشی. دیر و زود شاید اما سوخت و سوز نداره.....  دلم بدجور هواتو داره

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط کافه چــی |