فصل انجماد
در پیچ و خم فصل انجمادم ، در این شب یخ بسته تاریک ، پشت پنجره ای که آنسویش را مشت برف میکوبد و این سویش را تفت آه من میگریاند به انتظار او نشسته ام
...دلتنگم اما از وحشت ترک خوردن جرات گریستن را ندارم. کاش میشد تا طلوع خورشید زنده بمانم اما انگار مرا مجالی باقی نمانده و کم کم باید بروم...این را خون غلیظ و یخزده ام به من نوید میدهد.
رگهایم خشک و کبود شده اند ، نفسم به سختی بالا و پائین میشود و اگر بنشینم دیگر بلند شدنی درکار نیست.
من این طلوع یخزده را سالهاست که از پشت این پنجره نگاه میکنم...اما چه سود که تو نیامدی و حال من رفتنی ام. در بخار پنجره برایت آخرین کلامم را نوشته ام. و چه سنگین و بیصدا آمدم و چقدر آرام و تنها میروم. خدانگهدارت