فصل انجماد

در پیچ و خم فصل انجمادم ، در این شب یخ بسته تاریک ، پشت پنجره ای که آنسویش را مشت برف میکوبد و این سویش را تفت آه من میگریاند به انتظار او نشسته ام

...دلتنگم اما از وحشت ترک خوردن جرات گریستن را ندارم. کاش میشد تا طلوع خورشید زنده بمانم  اما انگار مرا مجالی باقی نمانده و کم کم باید بروم...این را خون غلیظ و یخزده ام به من نوید میدهد.

رگهایم خشک و کبود شده اند ، نفسم به سختی بالا و پائین میشود و اگر بنشینم دیگر بلند شدنی درکار نیست.

من این طلوع یخزده را سالهاست که از پشت این پنجره نگاه میکنم...اما چه سود که تو نیامدی و حال من رفتنی ام. در بخار پنجره برایت آخرین کلامم را نوشته ام. و چه سنگین و بیصدا آمدم و چقدر آرام و تنها میروم. خدانگهدارت

همینجوری

چند وقتیه که واقعا درهم و دلگیرم. دیشب سرمزار هستی نشسته بودم با یه دوست. گفت حرف بزن، برای من و هستی. بگو تا بدونیم چی توی دلته. منم هرچی که توی دلم بود رو، هرچی که باعث آزارم شده بود رو بیرون ریختم. خیلی حرف زدیم و ته تهش فهمیدم که خیلی از خودم پرتوقع شدم. دارم تندیس جوونیم رو با تیشه اضطراب از آینده داغون میکنم. من در عین حال که فکر میکنم دارم عقب میفتم، اتفاقا خیلی خوب حرکت میکنم. نمیدونم چرا بلد نیستیم همونی باشیم که هستیم؟ اگه این میشد....وای که چقدر زندگی راحت تر میگذشت برامون.

شکاف مذهبی

من معتقد به هیچکدوم از این ادیان و مکاتب نیستم. یه جورایی پیرو مکتب دل خودم هستم. حالا بماند که عقایدم چیه اما آدم بدی نیستم و کمتر کسی بوده که ازم بدی دیده باشه. یه اردیبهشتی کاملا اصیل. یعنی جدی، احساسی، آرمانگراو  صلح جوکه کم عصبانی میشه اما اگه بشه... .

از بحث پرت نشم. در جریان همه اتفاقاتی که بعد از انتخابات بیست و دو خرداد افتاد خیلی امیدها زنده شد. لااقل برای من. معتقدم که با این حوادث کلید شمارش معکوس این سیستم حکومتی زده شد. حداقل تاریخ نشون میده که این سیستم در وقت اضافه ی عمرش داره زندگی میکنه. اما اخباری که حوالی مسئله ی عید فطر پیش اومد به نظر من موتور دوم این مخالفتها رو روشن کرد. تا امروز اگر شکافهای حکومتی صرفا سیاسی بود بعد از اینکه اکثر علمای قم برخلاف حکم رهبر فردا یعنی دوشنبه رو روز عید فطر اعلام کردن، شکاف تبدیل به شکاف مذهبی شد. یادمون نره که اهرم مذهب همون وسیله ای بود که ۳۰ سال پیش این رژیم رو به سر کار آورد. و مطمئنا این حکومت از راهی به جز همون مذهب از پا در نمیاد. من به این حرفم یقین دارم. من و خیلی از شماها مذهبی نیستیم اما زیاد هستن کسایی که مشتری دکان مذهب نیستن و واقعا مذهبی هستن و با بوجود اومدن این شکافها این افراد هم به خیل مخالفین این سیستم دروغی پیوند خوردن. بگردید و ببینید حدوسط یا همون اوسط یا فصل اشتراک آدمایی که ۳۰ سال پیش توی خیابونا نعره میزدن بر علیه حکومت محمدرضا چی بود و باز فصل اشتراک مخالفین امروز چیا هستن؟

نقل  نقل انتخابات و تقلب و کتک و چماق و زندان دیگه نیست.الآن دیگه نقل،  نقل بغض فرو خورده ی دوتا نسله: یکی نسل ما که این روزگار رو بهش تحمیل کردن و نسل دیگه، همون نسلیه که ۳۰ سال پیش فریب آب و برق مجانی رو خورد و مجذوب وعده های خیالی شد و ریخت توی خیابون و کند و کوبید و جیغ کشید و اشک ریخت. آره، اونا هم بغضشون ترکیده. اگه خوب به این مسائل فکر کنید، شما هم مثل من سرحال و امیدوار خواهید بود.

امیدوار باشید و پرخنده

 

غم دل چه بازگویم؟

وباز امشب من و دل در این گوشه ی غمگین و آبی دنیا، که چون حبابی در زیر شب اقیانوس ماند...زیر ساقه های نحیف و زرد چراغ ، اشک و خون بر کف سفیدی کاغذهای فراری از قلم یخ زده ای که جز غصه هایم را ننوشته است آورده ایم.

 باز من مانده ام و حسرت خیالی راحت از حضور تویی که آنقدر نرم و بیخبر آمدی که هیچ توجیحی برای ماندن نیافتی و آسانتر از راحتی رفتی. رفتی و ندانستی که مرا در کدامین ویرانه های این هیچستان رها کردی. تا آمدم بدروغ بخود بقبولانم که از تو بیخبری یعنی لذت آسایش از اندیشه ها...باز نرم و خرامان آمدی. در شگفت بودم که چگونه در فراغت اینقدر عاشقترت شده ام.

 این چه تقدیر و سرنوشتیست که همه شب باید با سری آشفته و دلی پرجوش از خون نیشترهای بی مهری یاری سر بربالین گذارم که دل در بی وفایی هایش بسته ام؟

وباز امشب...چون آن پسرک خیابانگرد و سرما زده، کز کرده در گوشه ی این تاریکی سربر زانوی تنهایی ام زده ام تا شاید بیاد آرم که در آخرین شامِ حضورِ پیش از این هستی قلم سرنوشتم را کدامین دست بر کتیبه ی سرخ دلم خزانده؟

آخر بجرم کدامین معصیت ناکرده  سرگردان و حیران به گرداب این عشق واژگون میرقصم و میسوزم؟ نازم بود بر غرور و دلسردی ام تا همین دیروز...اما   اما    امشب مگر اشک میگذارد تا سفیدی کاغذ و پیچیدگی ریزخطهای گداز شبانه ام را ببینم؟

در آن شام پسین...جام الست در کفم، چرا قسم بچشمانی خوردم که هرشب در حسرت نگاه مهربانشان باید بسوزم اما سبز بنمایم؟

با تو میگویم ساقی...جامه ی تن تنگی ام میکند، صدایم کن، طلبم کن تا ببینی چگونه جامه میدرانم و بسویت اوج میگیرم که این من تاب حریق عاشق کش چشمهایش را ندارد.

سوختم، خاکستر شدم و کام نیافتم. اینانی که اینجایند گویند: عاشقیت نه بر زبان و چشم آور. گویند گر از تو روی برتابید، روی بازگردان تا نشود که تورا دردست چون موم بدارد.  من به این فانیان بیخبراز آنجا میگویم: در آن شب آخر، حین باده پیمایی و رقصِ این سفرِ درپیش...در جام من آن ساقی خون دل ریخت و نه شراب ارغوانی.

حکمتم بر بودن را ساقی من......در سوز و عشق قلم زد و تا شب آخر مستم و زنده بآنم.

من حسین هستم، یک دانشجو

من بازهم دانشجو شدم.    تو سن ۲۵ سالگی بعد از اینکه توجیحی برای تحصیل پیدا کردم کنکور دادم و قبول شدم/رشته تاریخ. بعد از مدتی دیدم تاریخ رشته ای نیست که با اهداف من سنخیتی داشته باشه و بدون هیچگونه کلافگی گذاشتمش کنار. امسال باز کنکور دادم. دانشگاه ملی مجاز به انتخاب رشته شدم اما متاسفانه بس که ذهنم بخاطر فوت هستی بهم ریز بود فراموش کردم انتخاب رشته کنم و از دست رفت. اما دانشگاه آزاد رو دیروز فهمیدم که قبول شدم. همون رشته ای که علاقه داشتم و با شغلی هم که دارم کاملا مرتبط هستن. جالبیش اینجاست که حتی یک کتاب رو هم ورق نزدم تا آماده آزمون باشم و فقط به اطلاعات نیم بند خودم تکیه کردم. هرچند که قبولی در دانشگاه آزاد هم همچین عجیب و غریب نیست.

یادم نمیآید

من چرا یادم نمیآید      در آن شام پسین...با که از یک جام می نوشیده ام؟

با کدامین سیم ساق مهرخی، سرمست عهد و پیمان بسته ام؟

پیش چشم آن خدا ، جام نخستین در کفم...من بر کدامین چشمها سوگندِ بودن خورده ام؟

آه...خــــــــیـلی خسته ام مَردم

بی خبر این عمر را پیموده ام ، در تکاپوی همان چشــــــــــم آشنا....لیک افسوس یادم نمیآید

 

راستی   این اواخر پیشامدی پیش آمدست

به خود گفتم: حالا که صاحب علتش بو برده است، پس شما که از خودید...

آخر چند وقتسیت خواب شب را برق یک جفت چشم از من دزدیده است

من که فخرم بود بر زور حافظه

بینمان باشد ولی ... دیشب پریشب در خیابانهای خلوت یافتم خانه را گم کرده ام

........نمیدانم، شاید این چشمها همانهایند که در شام پسین، پیش از سفر

همان وقتی که نوشیدم   اول جام را از شراب تلخ هجرت

پیش چشمانم به زانو آمد و بیخبر از گوش ساقی گفت: دوستت دارم

و در آن حجمِ گِرد و سفت و خاکی، جام چشمم ، لبریز     از شوق دیدار تو بیدار است

 شاید باز نمیدانم چرا یادم نمیآید... لکن نیست این پایان حکایت...زیرا از پشت تکه تکه ابرها خدا پیداست، خدا اینجاست

 

راستی، بیخود پی وزن ، آهنگ یا ردیف و قافیه اینجا نباش

چون که حالم ، حالِ  بیرنگی، بی وزنی و بی نوایی هاست

نوشتم بیاد حال خوب آن چشمهای مرغوب

 

 

از باده مدهوشم کنید

من همان مجنون مست یاغی ام

روز و شب محتاج جام باقی ام

یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام

از باده مدهوشم کنید...از باده مدهوشم کنید

در خرقه پنهان میکنم می را و کتمان میکنم

ترک ایمان میکنم

هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان میکنم

ترک ایمان میکنم

از باده مدهوشم کنید...از باده مدهوشم کنید

پند می زاهد مده، با که گویم من نمیخواهم نصیحت بشنوم

آی......آی مردم پنبه در گوشم کنید

از باده مدهوشم کنید...از باده مدهوشم کنید

دردی کشم دردی کشم،بار رفیقان میکشم

پر میکشم همچون همای، در آتشم...در آتشم

ای وای و خاموشم کنید

از باده مدهوشم کنید...از باده مدهوشم کنید

باکه گویم؟ من نمیخواهم نصیحت بشنوم

آی......آی مردم...پنبه در گوشم کنید

از باده مدهوشم کنید

                                                              ...همای

بیتاب رفتنم

باز هم بیخوابی و تاریکی. باز هم تختخواب بی حال من و چشمانی پر از کلی سوال و بی سوالی. باز همون حس قدیمی زنده شد توی دلم. تو بچگی، زیر چارسوق بازار چند بار گم شدین؟ چند بار گرم رنگ و آب در و دیوار مغازه ها شدین و دست مادرتون رو گم کردین؟ چه حسی داشت؟  کدوم دلتنگی دنیا مث دلتنگی اون دقایق بود؟ وقتی که به خود میومدی و میدیدی میون این بازار هیاهو تو موندی و هزار جفت چشم غریب و بی معرفت. باز همون حس اومده سراغم...نمیدونم این چیه که تو وجودم داد میزنه که: بخدا من مال اینجا نیستم، بابا من گم شدم. من دست کیو ول کردم؟ مادرم کی بود؟ خونمون کجا بود که اینجا پیدام کردن؟      وهزار سوال پر از ملال شبیه این. حس سردی و نمناکی وجودم رو گرفته. بخدا من گم شدم.  نه چون مادرم وسوسه کرد پدرم رو تا سیب یا گندم یا انجیر و یا هر کوفت دیگه ای رو بخوره و بعد هم تبعید بشیم....نه. نه نه این نیست و اگه هست دروغه. من تاوان چیو دارم پس میدم؟  آاااااااه هستی من، هستی من  چه آروم و رهایی تو الآن. چه خوب که تو خونه و آبادیمون رو پیدا کردی. و صد افسوس که میدونم اما نمیتونم. چه درد بدیه وقتی نمیدونی چیو چه جوری و به کی باید بگی. درست مث آدمی که از آسمون پرت شده میون مردمی که هیچ حرفش رو نمیفهمن. من کی باید جمدونم رو جمع کنم؟ بی تابم بخدا.  راستی گفتم خدا....پس کجایی؟ کدوم گوشه خوابت برده؟ بلیط من باطل نشده؟ نمیخواد بشه؟ لای کدوم ورق پاره های اسلطیری باید پیدات کنم؟ بگو....تورات؟ انجیل؟قرآن؟.....   آخ که دلم به حال تو هم میسوزه که گمگشته تر از من و مایی. دور سنگ دنبال تو میگردیم. نکنه خوابت برده یا نکنه مث خود من یادت رفته که چی بود و چی شد؟ یادت رفته که از کجا بودیم و چرا اینجائیم. ای وای بر من که توی گمگشته رو هم گم کردم.  به خودت قسم حسش رو ندارم دنبالت بگردم....تو منو پیدا کن، من خسته ام و خواب آلود.

چلّه نشین

باد فریاد مرا با خود برد

وکسی یاد مرا با خود برد

دزد پائیز که دیشب آمد

باغ آباد مرا با خود برد

آه وقتی که همه خوابیدند

گرگ، همزاد مرا با خود برد

باز غافل شدم و باز آمد

کفتر شاد مرا با خود برد

بهمن سرد نگاهت آمد

تیر و مرداد مرا باخود برد

گریه کردم که مرا یاد آرید

سیل بنیاد مرا با خود برد

مرگ هم بی پدر از راه رسید

دشت میلاد مرا با خود برد

 

ح.نیک نفس (بمناسبت چلّه ی هجرت هستی عزیزمان)