جریبهای الماس
یه روز توی آفریقا بازرگانی ثروتمند از مزرعه ای میگذشت و برای استراحت مهمون مرد مزرعه دار شد. مرد مزرعه دار وقتی از موقعیت مالی خوب بازرگان مطلع شد ازش پرسید چه جوری به همچین موقعیتی رسیدی؟ بازرگان توضیح داد که معادن الماس رو پیدا میکنه و ازشون الماس استخراج میکنه و با قیمت خیلی بالا میفروشه. مزرعه دار که هیجانزده شده بود بعد از مدتی تمام مزرعه و دارایی خودش رو به شخصی فروخت و براه افتاد تا معدن الماس کشف کنه و ثروتمند شه. مدت زیادی تلاش کرد و تمام پولش هم تموم شد و الماسی پیدا نکرد و آخر بس که سرخورده شده بود و نا امید خودش رو توی دریا غرق کرد.
مردی که مزرعه رو خریده بود یه روز که داشت خرش رو کنار مسیر آب مزرعه آب میداد تکه سنگ عجیبی دید و چون شکل خاصی داشت اون رو برداشت. پس از مدتی مرد بازرگان باز گذرش به اون مزرعه افتاد و از صاحب جدید مزرعه جویای احوال صاحب قبلی اونجا شد و مرد هم ابراز بی اطلاعی کرد. ناگهان بازرگان با دیدن اون سنگ توی کلبه مزرعه دار هیجان زده شد و پرسید که اونو از کجا آورده و مرد هم توضیح داد و بلافاصله با هم به همون جایی رفتن که سنگ رو پیدا کرده بود.
بازرگان بعد از کمی دقت یه سنگ دیگه مثل همون پیدا کرد و بعد از اینکه خوب نگاه کرد سنگهای زیادی مثل اون رو مشاهده کرد و به مرد مزرعه دار گفت: خدای من.... اینجا یه معدن الماسه.
صاحب قدیم مزرعه هیچوقت الماسهای زیر پای خودش رو ندیده بود چون شکل زشت سنگهای الماس اون رو گمراه کرده بود و نمیدونست الماسی که اون همیشه توی مغازه ها دیده بود از اول به این شکل نیست و باید برش بخوره و پرداخته شه تا به اون شکل دربیاد.
یعنی اینکه فرصتهای استثنائی ما همواره در شکلی ظاهر میشن که ما برامون قابل تشخیص نیست که این یه فرصت طلائیه. فرصتها همیشه در ظاهر کارهای سخت خودشون رو نمایان میکنن و این وظیفه ماست که الماس خودمون رو پیدا کنیم. الماس ما قرار نیست سالهای سال بعد پیدا بشه بلکه همین الآن همراه ماست و ما غافلیم.
پس جریب های الماس خودمونو پیدا کنیم. الماسمون ممکنه توی تجارب، استعدادها، روابط، کار، صنعت، و یا هر چیز دیگه ای که مربوط به ماست خودش رو پنهون کرده باشه.