روحی در نیمه شب

چیزی مرا میبرد

چیزی آرام آرام روحم را میساید و میخراشد

روحم مانند شنهای ساحل از میان انگشتانم میخزد و پودر میشود

چیزی مرا به لذت بودن نمیکشد

از هم چرائی بیهوده با ثانیه ها بیزارم

 

زندگی باز منو غافلگیرم کرد

چقدر راحت و پیش پاافتاده چشممون رو روی راستی میبندیم اما به خودمون میبالیم که همه عمر آدم صادقی بودیم و هستیم. میگیم دلبسته دنیا و جاه و مقامش نیستیم ولی برای ثابت کردن حق به جانب بودنمون از هیچ دستاویزی عبور نمیکنیم. دم از عشق میزنیم اما برای به کرسی نشوندن حرف خودمون، دل کسیو که جرمش فقط دوست داشتن و سوختنه، به سادگی مچاله کردن یه دستمال کاغذی کثیف...میشکنیم و از روش رد میشیم. میگیم عاشقیم، میگیم دم به دم این آتیشه عشقه که توی وجودمون گرّان تر میشه اما انگار این آتیش فقط با هوای خنده ها و خوبی ها شعله ور میشه و وقتی که میرنجونیم و میسوزونیم، چیزی جز خشم و کدورت جای اون عشق افلاطونی ننشسته. خدای من ما حتی وقتی هم که میفهمیم فکر و دلخوریمون خطا بوده، حاضر نیستیم منصفانه تر برخورد کنیم....آره فقط کمی منصفانه تر کافیه، چون انگار توقع برخورد دوستانه و عاشقانه، توقع گزافیه این روزا. از این همه خوش خیالی خسته ام و امروز که شب پیش گمون میکردم پر از خوشحالیه، گندترین و مایوس کننده ترین روز زندگیمه.

سالهاست که از زندگی و دنیا و روزگار حتی یک بار هم ننالیدم، سالهاست که هروقت اتفاق بدی میفته اولین کارم اینه که: سهم خودم رو از اون اتفاق پیدا میکنم و خودم رو به جای بقیه میذارم ولی امروز.... وقتی خودمو به جاب بقیه میذارم، ناامیدتر و مایوس تر از بقیه میشم. میبینم وسط یه زمین فوتبال با دو تا دروازه وایستادم و فقط و فقط خودم هستم که بازی میکنم، خودمم که گل میزنم و خوشحال میشم و باز خودم هستم که گل میخورم و ناراحت میشم. انگار همه دیوارای زندگیم رو با خشت دروغ و خوش خیالی و ساده لوحی ساختم و امروز یه موجود بازنده ام وسط چاردیواری سادگی و حماقت خودم.  با همه وجودم و با دردی که داره درونمو چنگ میزنه، آروم زمزمه میکنم: تف به این روزگار نامرد. کاش میدونستم کاش میدونستم که دارم تاوان کدوم اشتباه و خسارت بزرگ زندگیم رو پس میدم. خدایا من هیچوقت توی زندگی کسی رو با حرف و زبونم نسوزوندم، کسی رو خرد نکردم، کسی رو گناهکار نشون ندادم تا خودمو تبرئه کنم...پس این قانون کدوم خراب شده ایه که بی گناه و بی سوال محکومت میکنن؟

خسته ام دیگه بس هر اتفاقی رو سوء تفاهم حساب کردم، خسته ام بس حتی بدی ها رو از روی علاقه و محبت توجیح کردم برای خودم، خسته ام بس همه چیو پای این گذاشتم که زیاد حساسیت دارم. خیال میکردم که روزای بد و کدرم گذشتن و به سپیده دم زندگیم رسیدم اما انگار زندگی همیشه یه رنگ و یه حاله.

همیشه خوشحال بودم از همه اون چیزایی که درونم دارم اما امروز فهمیدم که این خوشحالیم هم بیهوده بوده و انگار اگه برعکس بودم اوضاع و حالم به این زاری نبود. دیگه حتی انگیزه ای برای گرفتن تصمیمای یهویی و تغییر روشای هیجانی ندارم، که مثلاً از این به بعد اِل میکنم و بِل میکنم و اینجوری و اونجوری میشم....نه دیگه خسته تر از اینا هستم که بتونم چند وقتی سر خودمو به یه شکل دیگه گرم کنم.

امروز رو حتی توی بدبینانه ترین خیالبافیام هم از پیش ندیده بودم. بعد از مرگ هستی، دیگه دنیا این شکلی غافلگیرم نکرده بود. شیرین ترین اتفاقی که میتونه بیفته اینه که، برای سومین بار، امشب زندگی غافلگیرم کنه ...

همه چی آرومه ؟!

همه چی آرومه...

شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه

من چه‌قد خوشبختم همه‌چی آرومه
مانتوها چسبونن، همه‌چی معلومه!

بگو این آرایش تا ابد پابرجاس
حالا که خط‌چشم تو نگاهت پیداس!

من چه‌قد خوشبختم زندگی آسونه
زندگی شیرینه همه‌چی ارزونه

همه‌چی آرومه غصه‌ها خوابیدن
پول خوبی می‌دن واسه‌ی زاییدن!

ما چه‌قد خوشبختیم همه‌چی آرومه
چه‌کسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟

غول بدبختی رو غول خوشبختی خورد
هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!

قاضیا بیکارن زندونا تعطیله
پایه‌ی میز کسی نیست کلی میله

شیشه‌ی نوشابه جز واسه خوردن نیست
کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!

تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست
روی هیچ دیواری قطره‌های خون نیست

نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست
توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!

اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم
که به بعضی‌جاها وازلین می‌مالم!

زده زیر دلمون خوشی افراطی...
من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!

این ترانه‌ی قشنگ:همه‌چی آرومه
اثری از من نیست، اثر باتومه

 

پ ن: با اجازه از کسی که شعر رو برام فرستاد. 

واقعه ولادت رنگین کمان

در تکاپوی داغ دستهای لرزانمان، میان موسیقی نفس های بی تابمان...تلاقی پر شرم نگاه، هر لحظه اش هم سنگ هزار نامه ی به معشوق نرسیده، هزار رز سرخ بوئیده نشده و هزار دوستت دارم... که بی نیاز از هر کلام و واژه و ندایی بار سنگین شوق و طلبی که در لفاف یک بغض گلوی دلهایمان را میفشرد، به منزل آخر میرساند.

نگاه لرزان من آرام بود و پر قرار وقتی که چشمهایمان همدست می شدند و این آتش پر سوز و کم تاب عشقمان را به رخ دستهای پر حرارت و سرآسیمه مان می کشیدند.

من خدا را دیدم، مبهوت می نمود و در شگفت.... چه در سپیده دمانِ همخوابی نور و باران، ثانیه ها را شرمسار از عبور بی اختیارشان و جبر مضحکشان، سرگردان و حیران رهسپار تبعید بسوی، گورستان خاکستری تاریخِ ثانیه ها دیده  بود. شرمنده بودند از تکه تکه کردن واقعه ولادت رنگین کمانی که آرام و سراسیمه ، به لحظه آخرینی در آینده ای که تا چند ثانیه بعد از راه میرسید وصله و پینه اش می کردند...... واقعه ولادت رنگین کمان.

آری، شرمِ از بیخودی بودن و رفتن زمان، خدای را به عرصه ی بغض میکشاند. بغضی که نطفه اش حسرت بود، حسرت از گذار سمفونی نور و باران.

لکن این همه و حتی شاید خدا، بی خبرتر از آن مانده که تو و من و ما را دانند و فهمند. تک تک لحظه های لمس شدنی این گوشه کنارها غافلند از بُعد و جهانی که من و تو چند وقتی ست به عزمش اسباب و بساط دل و زندگی کشیده ایم، جهانی که درختان بلندش جای بیشتری برای آشیان پرنده ها دارد و آسمانش به سخاوت زمین.

میان من و تو نگاه، دیدن نیست و با هر نگاه در نگاه هم  کتابی را ورق میزنیم که هر برگش، خود آغازی ترین فصل کتاب است و هم آغازش را پایانی نباشد.

آتش بازی دستهای تو و من، می سوزاند و خاکستر می کند و ... به یک شرر جانم می دهد از میان خاکستر من و سیمرغ عشق تو.

وقتی که به تو همسایه تر از تن پوشت هستم، خودمان را از فراز هر غریزه برانداز می کنم .... یک عشق، یک روح و یک پیکر میبینم که از بند هوس پای دزدیده و پروانه ای که خود شمع است و شمعی که پروانه وار به گرد رخ مَه، به سرگیجه پرستش آن بتی افتاده که رهای از بند و بار هرچه خودبینی و غرور، با هر بوسه بر زمرّد سرخ پیکرش، جرعه جرعه جانش را بدو نوش میدهد.

وقتی به سلامت دلت، شبنم شرم و شور عشق را از گلبرگ چهره ات بی اجازه نوشیدم، سرگیجه مستانه ام حول مدار موهوم خیال تو لحظه لحظه جان می گیرد و این من، افتان و خیزان طواف هزاره می کنم ، حریم محترم چشم های تو را.