ای قوم به حج رفته کجائید؟

 

دل خوش از آنيم که حج ميرويم
 غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم  
او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سرو ريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست

صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و اَمَن يُجيب

......................

 

طبق آمار بانک جهاني در سال ۲۰۰۸ درآمد کشور عربستان از توريسم يا به زبان ساده از  دکان زيارت مسلمين، خانه کعبه معادل مبلغ ۲۹.۸۶۵.۰۰۰.۰۰۰ دلار يا قريب سي ميليارد دلار بوده است. سی میلیارد دلار، یعنی چی؟ یعنی سی هزار میلیارد تومان ناقابل.

زائرين ايراني که بصورت تمتع ويا عمره در همان سال به مکه رفته اند  ۱.۹۳۷.۰۰۰ نفر بوده اند که مجموعا  قريب به مبلغ پنج ميليارد دلار درآمد تقديم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در ميان تمام کشورهاي اسلامي مقام اول را به خود اختصاص داده اند. نظر باينکه هواپيمائي جمهوري اسلامي قدرت جابجائي اينهمه زائر را نداشته است شرکت هواپيمائي عربستان قريب به ۵۴ درصد از زائران ايراني را به خود اختصاص داده است...

طبق گزارش مقامات ديپلماتيک ايران در سال ۲۰۰۸ ماموران کشور عربستان بدترين و توهين آميز ترين رفتار را با زوار ايراني داشته اند و ايران از لحاظ توهين ماموران  عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است. علماي عربستان در همان سال فتوي صادر کرده اند که ايرانيان شيعه کافر هستند.طبق يک گزارش ديپلماتيک ديگر زائران ايراني ناخواسته ترين و منفورترين خارجي ها در عربستان محسوب مي شده اند.

با يک حساب سرانگشتي بوسيله پولي که ايرانيان سالانه به عربستان (دشمن شيعه ايراني) تقديم مي کنند مي توان تعداد ۱۷۰.۰۰۰ مسکن روستائي احداث کرد.

يا ميتوان ۷۱۴.۲۸۶ فرصت شغلي کشاورزي يا ۲۰۰.۰۰۰ فرصت شغلي صنعتي براي جوانان ايجاد کرد.

يا ميتوان۱۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰ متر مربع ساختمان مدرسه و ورزشي در کشور ايجاد کرد  ويا ميتوان با پول حجاج دوسال يک پالايشگاه سوپر مدرن با ظرفيت ۷۵۰۰۰ بشکه احداث کرد.

ويا با پول پنج سال سفر حجاج ميتوان ايران را به صادر کننده بنزين مبدل ساخت و ديگر براي واردات بنزين محتاج اعراب نبود.

اما افسوس که با پول حجاج ايراني قمارخانه هاي فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار بيزینس حج را در اختيار دارند آباد ميشود.....و تا رسيدن ايرانيان مسلمان به مرحله فکرکردن در بهينه هزينه کردن پول براي نزديکي به خدا راه بسيار درازي در پيش است.

نتیجه گیری از همه این مطالب به عهده مخاطب هست و تنها یک خرد بیدار و بیطرف که دور از تعصب ها و حساسیت های بیجا باشه نیاز داره.

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همینجاست بیایید بیایید

 

  سپاس از دوست عزیزی که مطلب فوق را برایم ارسال کردند.

در این دایره سرگردانند

چقدر عجیبیم و معصوم ما آدمها. همیشه اون جایی که باید دل رو پیش کنیم ... تکیه به خیال عاقلیت میزنیم و وقتی هم که بایست با عقل تصمیم بگیریم احساساتی میشیم و ...

انگاری ماها یه فصل اشتراکیم میون دوتا جاخالی. دوتا جاخالی که باید با دل و عقل کامل بشن. مشکل هم اینه که به فراخور مکان و زمان و افراد مختلف که مخاطب زندگیمون هستن، جای این دوتا جاخالی هی در حال تغییره و متاسفانه هیچ کلید یا رمزگشایی نداره.

همچین که دلمون میلرزه...خودمونو جمع و جور میکنیم و تلاش میکنیم تا ادای آدمای منطقی و خیلی واقعیت گرا و معقول رو در بیاریم... و خدا میدونه که چقدر توی این لحظات دیدنی و بامزه میشیم و در عین حال.... شاید خطاکار. جالبیش اینه که در نقطه مقابلش هم باز دیدنی و بامزه و شاید هم باز خطاکار میشیم. همینه که ناخواسته و ندونسته ناراحت میکنیم و گاهی میرنجونیم اونایی رو که سراپای وجودمون رو در هر حالت و شکلی دوست دارن و چه بسا ناخواسته جوری دلی رو بشکنیم که دیگه نشه بندش زد و کسایی رو از دست میدیم که عودت دادن رفتنشون به سرنوشت و اقبال هرگز از روی انصاف نخواهد بود....نمی دونم.

خوب که فکر میکنم می بینم خیلی با این کلمه یعنی "نمی دونم" این روزها دارم به مشکل برخورد میکنم. نمی دونم چرا اینقدر زیادی مخاطب نمی دونم ها شدم....محض خدا یه کم بدونید. و رسیدن به این دونستن از گذرگاه عقله؟ هم هست و هم نیست. یه بار عقل و یه بار دل.

مگه قراره چند هزار سال اینجا زندگی کنیم که وقت عاشقی اینقدر خساست به خرج میدیم؟ مگه مجال عشق چقدر برامون پیش میاد که اینقدر بهش بد بینانه نگاه میکنیم؟ البته از اونور پنجره هم باید خیلی چیزها رو دید اما من اسم هر چیزی رو عشق نمیذارم.

خوش بر احوال اونی که وقت وصال یا همون مردنی که ما میگیم با لبخندی دَم آخرینش رو به جَو زمین پس میده و میره. آره وصال، چه زندگی توی این دنیا تمرینیه برای هرچه زیباتر زندگی کردن در فصل پسین و انگار باید با امتیاز هرچه بیشتری این مرحله بازی رو به آخر رسوند تا توی مرحله بعد، گوشه ای که فرود میای بهتر و بهتر و بهتر باشه. اون لبخند زیبای آخر فریاد میزنه: عمرم رو با شهامت و جسارت عاشق بودم و عشق دادم...از روی سخاوتمندی و دریا دلی...

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که درین دایره سرگردانند

مادرم اردیبهشتی ست که بوته های آتش را بر زمین هدیه آورد

وقتی که میگم بیش از ربع قرن هست که دارم نفس میکشم، حس میکنم خیلی بزرگ و حجیم و اتیغه هستم تا اینکه بگم ۲۷ سالمه. و امروز ۲۶ اردیبهشت درست ۲۷ سال و چندساعت از لحظه ای میگذره که جلوی چشای یه مادر منتظر پسرکی پا به دنیا گذاشت که سرد بود و ساکت. آرومِ آروم  بی هیچ زاری یا اعتراض از بهم خوردن خلوتش. مادر میگه ، با اومدنت اضطراب خاصی توی اتاق عمل شیوع پیدا کرد و از اینجا میفهمم که اولین بیماری مسری من، اضطراب بود چون با اومدنم همه رو مضطرب و بهمریخته کرده بودم، از پرستارهای اتاق عمل گرفته تا دکتری از اون گوشه ی بیمارستان پیج میشد که زود خودشو برسونه به اتاق عمل زایمان. در حالیکه خودم آروم بودم و ساکت و انگاری چندان تمایلی به ادامه راهم روی این گوشه خاکی نداشتم. شاید دوست داشتم جای دیگه رو برای کوچ فصلی خودم برگزیده بودم و چه بسا دلم میخواست توی خونه، کنار قبیله خودم هنوز مونده بودم و دل به هجر و کوچ نسپرده بودم. دنبال چه چیز غریب و ارزشمندی بودم که حاضر شدم اینهمه زحمت و آزار برای خودم بخرم؟ و شاید هنوز یادم نیومده که اون وجود ارزشمند چی و کجاست. اصلاً انگار این گم کرده همونیه که توجیحیه برای حضور چند وقته ی هرکدوم از ما توی این گوشه ی دور افتاده از این کائنات.

خلاصه هرچی که بود تلاش و تقلای یه مشت پرستار و پزشک، اون روز کاری کرد که چشای پر از اشک یه مادر از حسرت از دست دادن بچه ای که بیش از دو روز دیرتر از موعد به این دنیا اومده بود لبریز نشه و صدای گریه و شاید اعتراض یه فسقلی تپل رو با لذت و عشق بشنوه.

باورم نمیشه که ۲۷ سال رو پشت سر گذاشتم و تازه امروز با هزار شور و امید در آرزوی دیدن روزهایی که از این دنیا طلب دارم، زندگیم رو ادامه میدم. تموم ما آدما زندگی رو که پشت سر داریم پر شده از سختی ها و خوشی ها، لبخندها و اشک ها، و اتفاقات تلخ و شیرین. منم یکی از همین آدمایی هستم که روزهای پشت سرش همین شکلی گذشته، شاید کمی تلخ تر و ... چه بسا بسیار شیرین تر. همه کس بقدر خودش غم خورده و شادی چشیده و اگر غیر از این می بود زندگی توی دنیا غیرقابل انجام و تحمل میشد و اونوقت نه هیچ آرزویی امید و وسوسه میاورد و نه هیچ پیروزی لذتبخش و شیرین بود. زندگی چیزی جز دو روی مخالف یک سکه نیست.

آدمی که همه روزهاش باهم فرق دارن پس سال به سال زندگیش ۳۶۵ برابر هم متفاوت تر هستن. و برای من بزرگترین تفاوت دردناک اینه که دیگه امسال خواهرک کوچیک و خوشگلی که سال پیش عزیزترین هدیه و باارزش ترین بوسه و تبریک تولدم از طرف اون بود، توی دنیای فیزیکی خودم ندارمش. زنگ صدای مهربونش توی گوشم پیچیده و عطر دیوانه کننده ی تن پاکش توی فضای اتاقم پر شده. اما ... اما ... چقدر خوب و دلپذیره، همونجوری که این ۲۷ سال گذشت  مابقی سالهای پیش روی من ، تا موعد دیدار و درآغوش کشیدن دوباره ی هستی عزیزم ، چه تلخ و چه شیرین اما پرشتاب میگذرن. و من در یک لحظه ی پاک  درست مثل ۲۷ سال قبل، ترکیبی میشم از عدم و وجود، مرگ و ولادت.

اما تفاوتهای زیبای امسال من هم کم نیستن بدون شک. اما نمیدونم چرا دلم میگه این راز زیبا و دوست داشتنی رو پیش خودم نگه دارم؟ پاری وقتا میبینی زندگی کسی یا چیزی رو به تو میده که با یادآوریش همه تلخی ها و دردهای دلت ، به کام دلت شیرین میشن و نفس میگیری و امید برای ادامه پر از شور و معجزه ی عشق. و چه زیبا گفت: که آدم عاشق باید بلند شه و معجزه کنه و  نور این عشق رو به تن و دل و وجود کسی بندازه که به اون عشق ورزیده.

دیدن آدمهای خوب و دوستای بی ادعا و عاشقی که بی هیچ طلب و خواسته ای خالصانه به تو مهر میورزن اینو یادت میندازه که: این گوشه زیبا و دنج رو میون کائنات، با این عظمت و شکوه بیهوده انتخاب نکردی تا چند صباحی معنی زندگی رو اینجا جستجو کنی. دلم گرمه و قرص وقتی یاد کسایی میفتم که من رو به خاطر وجود خودم دوست دارن و میبینم بیش از هر زمان دوستشون دارم.

پس لذت میبرم روزهایی که پیش روی خودم دارم رو کنار کسایی که عاشقونه از صمیم دل و جونم دوستشون دارم ، اون شکلی که دلم میخواد باشه، زندگی کنم. تا دمی که وقت رفتنم سر میرسه افسوس این رو نخورم که با دست پر و روحی خوشبخت و سعادتمند این فصل از بودن رو تموم نکردم. من از این یقین دارم که فصل پیش کتاب وجودم رو توی دنیایی پیش از این دنیای امروزیه خودم با چنین روح به کمال رسیده به آخر رسوندم و به اینجایی که پر از زیبایی هایی هست، اگر دیده شن، پا گذاشتم.

دوست دارم همه اون کسایی رو که میدونن هزار بار در هر نگاه عاشقشون میشم و جون میدم و باز به مسیحای وجودشون جون میگیرم و باز عاشق میشم. آرزومه که زندگیم به پای اونی ریخته شه که به دل و بی هیچ کلامی لمس کنه طوفانی که توی دلم براه افتاده.

                                                                                              لبریزم از غرور امروز که عاشقم

                                                                                                               ۲۶ اردیبهشت ۸۹

بغض

 

بغض نکن، گریه نکن اگرچه غم کشیده ای

برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای

اگرکه اعتماد تو به دست این و آن کم ست

تکیه به شانه ام بده، که مثل صخره محکم ست

بپای صحبتم بشین، فقط ترانه گوش کن

جام به جام من بزن، جان مرا تو نوش کن

تورا به شعر میکشم، چو واژه پیش میروی

مرگ فرا نمیرسد، تو تازه خلق میشوی

تو در شب تولدت به شعله فوت میکنی

بچشم من که میرسی، فقط سکوت میکنی

اگر کسی در دل توست، بگو کنار میروم

گناه کن بجای تو بر سر دار میروم

بپای صحبتم بشین، فقط ترانه گوش کن

جام به جام من بزن، جان مرا تو نوش کن

تورا به شعر میکشم، چو واژه پیش میروی

مرگ فرا نمیرسد، تو تازه خلق میشوی

------------------------------------------

بغض نکن گریه نکن اگرچه غم کشیده ای

برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای

                                                    دکتر افشین یدالهی

 

برای لحظه هایی که یه احساس استخون فرسا، یقه ی دل آدمو همچین فشار میده که میخواد سینت رو چاک بده...چند بیت شعر چقدر غریب و مو به مو اون احساس وحشی رو تفسیر میکنه و قلم میزنه و بعد از خوندنش میبینی آروم گرفتی و یه نفس راحت میکشی.

و وقتی شعر بالا که خنیاگری دکتر یدالهی هست ، با پنجه ی رامشگر استاد شهرداد روحانی و صدای علیرضا عصار و نوازندگان ارکستر سمفونیک لندن همسازی و همرقصی میکنن...به اوج آسمون پر میکشه دلی که داشت در خفقان بی حرفی  گلوی خودش رو پاره میکرد. صناعت غریب و دل انگیزیه میان نتها و کلمات. به راستی که عاشقانه ترین عشقها رو باید بین یک یک نت های یه موسیقی واقعی و تک تک واژه های یه شعر زنده پیدا کرد... 

همه و همه ی این واژه ها و نت ها ارزونی یه دل و یه نگاه

یک دست، یک دنیا عشق

در تصرف لحظه، عشق شده بودم یکسر از پا تا به سر...ممزوجی بودم از عشق و دلهره، عشق و ترس. لکن از فرای دیوار وحشت و یاس دستم را دراز کردم تا گر بگیرم و خاکستر شوم از حضوری که سراسر غرق او بودم و سرگیجه های مدار حضورش عاشق تر از عشقم کرده بود. دراز کردم دستی که روزها آمده بود و رفته بود اما به لمس هیچ صداقتی سبز نشده بود و جوانه نزده بود. دستی تشنه به قدمت روزهای بی بارانی کویر،  اما....

من دنیا دنیا مهر بودم و زبانی که گنگی گرفته بود و چشم و دست و بازویی که شرم داشت از حرمتی پاک و وجودی اهورایی. من باز به رسم تاریخی دیوانگان و زنجیریان مجنون شده بودم و جنون میخوردم و جنون میگفتم و جنون میرقصیدم. من زیر باران معجزه گون آن عصر بهاری وقتی که زیر شاخه های درخت خودم را پس میکشیدم تا از وجودی پاک تمنای عبور کنم، مراقب بودم تا مبادا سرانگشت شاخه ها ظرافت چشمانش را خط نیندازد و باد هوسباز زلالی اش را گِل نکند. من پا به پایش راه نمیرفتم، قدم نمیزدم...رقص میکردم و رقص میکردم، واژگون، بی سر و بی دست و پا...

من سراسیمه میان ورق پاره های خاطرم در پی همان کلماتی بودم که تاکنون وجود هیچکس را به مقیاسشان اندازه نکرده بودم...اما باز نیافتم.

از فرای تیغ های سر دیوار ترس و اضطرابم دستم را ملتمسانه دراز کردم و اکنون میسوزم و میسوزم از جراحتی که نه در دستم ، که در قلبم نشسته. در کف دستهایم مگر درازای خط عشق را ندید؟ مگر تقارن غریب راستای صداقت و انحنای خنجر خیانت را نظر نکرد که... که وقتی گرمای دستش را گدایی کردم تا وجود سرد و خشکم را ....

وای خدا ... باز برایم تمام روزهایی که از میان تبعیدشان فراری شدم زنده شده. باز منم و تنهایی خودم و کرامت و محبتی که انگار تا غایت بودنم باید از من دریغ شود. این رسم کدام دین است و کدام مسلک؟ که وقتی میشود با گرمی محبت یک دست جان ببخشی، دریغ کنی...

نفسم سنگین از گذرگاه سینه عبور میکند و انگار الهه ی زیبای مرگ همین اطراف است.

جبر این روزهای این دنیای من از درون گداختن و گداختن است بنا به همان تفسیر و توضیحش محال است. کتابچه ی فلسفه ام را نمیدانم کجا گم کرده ام که برای هیچ چیز خودم تعریفی ندارم.

بسان کودکی ام که در وحشت از دست دادن سوتکی از عمق وجود فغان میزند و میسوزد و شاید دیگران به سخره میگیرندش که چه دنیای حقیری دارد که برای سوتکی که از او ستانده اند میخواهد جان بدهد. و من چقدر خوب اوج وحشت و یاس آن کودک عاصی را لمس میکنم. میسوزم و میسوزم و سوختن پیشه و سزای من است...

با من بیا

آن تازه از راه رسیده

در همهمه سکوت ، بی تنعم و تامل بردل نشست.

پاکی دست و دلم را به رسم کدام آئین میطلبی؟

تا دمی بر ترس نظر نکنم و بسویت پرکشم.

سوار بر سپیدی صداقت، از میان کدام هیمه آتش سلّانه سلّانه گذر کنم؟

در پیچ و خم راه دل ، این دو روزه ی عمر را بیا جاودان کنیم

و بر کولاک ثانیه ها سوار شویم و به هرآنچه گناه مقدس است تن و روح بپالاییم تا...

جاودانگی این دیر و کنیسه و مسجد ، در بی خداییِ خدایان مستشان  بر فنا دهیم.

نظر کن به دستی که در پیش کشیده ام ... و از گرمی مهر بهره ام ده.

دستت را به من بده، بی چرا همراه شو، تا بدانی که چگونه نا پاک دامنان...

هرشب و هرشب به معراج میروند و دوست را در مسند عشق ، نظر میکنند.

با من بیـــــــــــــــا.

دولاچنگ مکرر در تمام میزان های سمفونی زندگی من

بر عموم برگهای دفتر ایام من...

از پس دیوار خورشید، هرشبم را در پی یک جفت چشم آسمانی

بی سرانجام و نهایت، حیران و ویران، وز بدیِ کوچه ها هم گاه لنگ لنگان

منطبق بر انحنای قامت تاریخ کوتاه حقیقت...کش کشان بگذشته ام.

من در شگفتم از خودم...چه هر ساعت نگاهی دلفریب، بر اضطرابِ نمناک و حریص چشمانم  

تلاقی یافت ... این من از هول و تکان کشف این پیوند، با تمام سرعت ممکن، لاجرم آبستن شدم.

آه ای خدایشان، ای خدای همه ی اینها...چه بی مصرف، چه بیکاری که جز الهام حسی مندرس در دل این عابدینت

از سحر تا شام و برعکس، هیچ کاربرد بهتری و برتری دیگر نداری. وه چه بیکاری ای خدای مندرس.

چه کالای پر بی بهایی ست صداقت، مهر، حقیقت در این مکّار بازارِ  نُه گوشه

چه بر هرکس که ارزانی کنی با یک چشم تردید و دیگر چشم تشکیک و یک دست در پیش و دیگر دست هم درپشت خنجری دارد...که

که  زهرآلود گشته ست به زهرِ نیش های پر از بی مهری و بی لطفی عالم.

ای کاش ... ای کاش لا اقل در صنعت زهرهای عاشق کش اندکی از زهر افعی های صادق بهره بود

چون لااقل دانی که بلطف زهر افعی دم به دم جان از بدن در میبری...

لکن آه و صد آه دگر از زهر شیرین نگاهی که مدهوشش شدی و می دانی که در کنجش نه مهری خانه دارد ، و نه در آینده عشق.

چاردیواری اتاقم از هر طرف پیش میآید در این ساعت، پشتِ این آخرین پیچ کوچه های شب

و وقتی کوچه آخر میرسد استخوانهایم میان سنگینی دیوارهای این اتاق دانه دانه خرد گشته، شکسته و ...

... و از فردا باز من هستم و یک مشت استخوانهای تِکه تِکه  لای زخم .

چه باید کرد؟ لاجرم اینها همه دولاچنگ های تکراری در تمام میزانهای تکراری سمفونی زندگی ام هستند ...

یک لا عشق و یک لا درد ... در میان چنگ های آن حضور دلفریب.

پوزش از غیبت

سلام به همه دوستان عزیزم

واقعاً شرمنده ام که اگر نظر گذاشتید و جواب ندادم یا چند وقته که مطلبی رو توی کافه نیاوردم. همه اونهایی که در گیر و دار درس خوندن هستن حال و روز الآن من رو درک میکنن. حسابی مشغول درس خوندن هستم تا امتحانات میان ترم رو به سلامتی رد کنم. بزودی بر میگردم با کلی حرف تازه.

دوستون دارم

کافه چی

خلیج پارس

متاسفانه اخبراً مترجم گوگل در ترجمه فارسی به انگلیسی واژه ی "خلیج فارس" به کلمه Gulf بسنده کرده. دوستان عزیزم در جامعه مدیران درخواست داشتند تا بمنظور اعتراض به این ترجمه ناقص و مغرضانه و اصلاح ترجمه خلیج فارس همگی به سایت مترجم گوگل رفته و با وارد کردن کلمه "خلیج فارس" ، پس از دریافت ترجمه ی Gulf در زیر ترجمه به منظور ارائه ترجمه صحیح بر روی کلید Contribute a better translation کلیک کرده و اقدام به تایپ و وارد کردن ترجمه صحیح یعنی کلمه  "Persian Gulf " نمائید.

با سپاس از همگی شما

نقطه ضعف احساسی من

هر کدوم از ما آدما روی بعضی مسائل بیشتر و روی بعضی مسائل هم کمتر از دیگرانی که دور و برمون دیدیم حساس هستیم. این حساسیته برمیگرده به عیار گوهری که هر کدوم از ما توی دلش داره، به ذات و سرشتش و به همه اون چیزهایی که ورق ورقشون کتاب دل ما رو ساختن.

بعضی اوقات یه چیزایی باعث میشه توی کاسه ی سرم ، مغزم و توی سینم، قلبم آتیش بگیره و هیچ کاری هم از دستم برنیاد تا خودمو آروم کنم. اونم وقتیه که از آدمایی که برات مهم هستن چیزی میشنوی که کیلومترها با واقعیت وجودی تو فاصله داره و حرف دلت رو جور دیگه ای برداشت کنن و با قاطعیت هم باور کنن که برداشتشون درست بوده و از دستت دلگیر بشن و بذارن برن. وقتی که هرچقدر دست و پا میزنی تا بگی حرف دلت چیه و مقصودت کدومه....اما نمیتونی. نمیدونم چه جوری باید تصویر کنم احساسم رو توی اون لحظات.

کاش اون آدما برام مهم نبودن یا کاش من این نبودم یا کاش میشد آدمایی که دلت میخواد درک میکردن که تو چی میگی و کی هستی اما انگار قرار نیست که بشه...نمیدونم. فقط میدونم که این تنها بخش از احساساتمه که در برابرش خیلی ضعیف و آسیب پذیرم. اون لحظه که در عین ناباوری با کلامی روبرو میشی که حق تو نیست و تو کاری جز بهت و سکوت از دستت برنمیاد. نمیدونم چه جوری میشه فیوز این مدار احساساتم رو بردارم و پرت کنم جایی که دست هیچکس بهش نرسه. ممکنه هم هست فیوز رو پیدا کنم و از جا درش بیارم و پرتش کنم و همچین که پرتش کردم بفهمم که مدار رو اشتباهی گرفتم...چه شود.

پ.ن: البته میشه فیوز اون مدار مشکل ساز رو جایگزینش کرد.

پ.ن: کاش همه چیز فیوز داشت...شاید هم نه.

ما چند نفری که روی زمین هستیم

ما تقریباً هفت یا هشت میلیارد تا آدمیم که چندسالی هست داریم کنار هم زندگی میکنیم. هر شباروز یا شبانه روز که حدود 24 ساعت هست چند نفریمون به قول معروف میمیرن و جاشون چندتای دیگه باز بقول معروف متولد میشن. ما چند نفری که روی این گردالی گنده زندگی میکنیم دیگه یادمون رفته که چه جوری و به چه چیزایی باید فکر کنیم. فکر کردن رو با ادا و اصول درآوردن و پا روی پا انداختن و فیگور آدمای خیلی فهمیده رو گرفتن قاطی کردیم. ما چند نفری که داریم هممون با هم نفس میکشیم و با هم نفسمون رو بیرون میدیم ، ما هفت هشت میلیارد موجودی که روی دوتا پا راه میریم و میخندیم و گریه میکنیم ... همه چیز رو یادمون رفته و بدجور دوست داریم همه چیو واسه خودمون بپیچونیم و در اصل خودمون رو سرکار بذاریم...چرا؟ نمیدونم. البته شاید هم میدونم، شاید دلیلش همونیه که گفتم یعنی بلد نیستیم که چجوری و به چی فکر کنیم.

دلم بدجور میسوزه برای نوع بشر که با همه توانایی وجودی و قدرت درونی ای که داره با یه نگاه ساده نتونسته به احساس عظیم و کائناتی هستی دست پیدا کنه.

این کائنات که مفهوم  عظمت، زیبایی، نظم، هدف گرایی، عدالت و انصاف، هم آهنگی و قدرت   رو در وجود خودش یکجا داره، توی دلش ما و هرچیزی که روی این زمین خوشگل ما هست معلق هستیم و شاید بشه با اغماض گفت که به قدر تیزی نوک سوزنی باشیم میون این عظمت غیرقابل تصور. روی این نوک سوزن من و ما زندگی میکنیم با زندگی ها و فکرها و هدفهای متفاوت. با مشکلاتی که گهگاه روی دوشمون سنگینی کوه رو دارن.

هر زمان که از کائنات و این پهنه اغواگر هستی حرف میزنیم، جوری موضع میگیریم که انگار ما و شهر ما و کشور ما و دنیای ما و اصلا کل ما آدمها یک طرف هستیم و این کائنات (که بیشتر توی ذهنمون برداشت فضا و آسمون رو ازش داریم) با عظمت هم یک طرف. یعنی ما انسانیم و عقلی داریم و خدایی و دینی و پیامبری و .... و مابقی هم که باز آفریده همون خدایی هستن که میگیم و یه مشت سیاره و ستاره و ... هستن که فقط نشون دهنده قدرت خالق ما هستن و دیگه هیچ و هیچ. یعنی خدایی بود که ما آدما رو یکطرف خلق کرد و بهمون گفت اشرف مخلوقات و در طرف دیگه هم این ستاره ها و سیاره ها رو خلق کرد که فقط دور خودشون بچرخن و این وسط فقط یه خورشید هست که به درد ما خورده که ازش زیاد اسم میبریم، اونم چون کار به دستش داریم.

ولی واقعاً این همه اون چیزی هست که وجود داره؟ در عصری که علم به جایی رسیده که داریم لحظه نخستین بوجود اومدن این کائنات رو در اشل کوچیک شبیه سازی میکنیم تا جواب سوالات بی جوابمون رو در مورد عناصر و انرژی های بوجود اومده در لحظه انفجار بزرگ رو پیدا کنیم، آیا باز امکان این هست که معتقد به داستانهای خلقت در 6 روز یا 6دوره و یا 6مرحله یا ... موند؟ انصافاً زمان اون نیست که با همه ادعایی که داریم، حداقل برای امتحان و به دور از توجیحاتی که توی سر داریم، به همه اون چیزهایی که باور داریم شک کنیم و همشون رو بیرون بیاریم و بدون تعصب و با تکیه به صداقت و خِرد و استنتاج به درست یا نادرست بودنشون رای بدیم؟ مگر غیر از این هست که شک بهترین مَرکب برای تاختن بسوی یقین هست؟ حداقل منفعتش اینه که در مورد همه اون چیزهایی که تقلید کردیم و شنیدیم و باور کردیم، علم بیشتری پیدا میکنیم و در مقام سوال دیگران جواب معقول و منطقی که خودمون بهش رسیدیم رو بیان میکنیم. شاید زمان اون شده باشه ترس از سنگ شدن و سیاه بخت شدن رو کنار بذاریم و به همه چیز شک کنیم.  بگذریم ...

هر زمان که یادم میاد که همه ی اون چیزی که تشکیل دهنده ی وجود من هست دقیقاً همون چیزی هست که تشکیل دهنده ی وجود همون ستاره ای هست که هر شب بهش خیره میشم و ممکنه چندین میلیون سال نوری هم ازم دور باشه، حس عجیبی بهم دست میده. دیگه خودم رو جدای از این زیبایی و این عظمت غیرقابل وصف نمیبینم. دیگه خودمو بخشی میبینم از همه این هستی که اگر نمیبودم بی شک قانون علیت زیر سوال میرفت. وقتی که به این فکر میکنم که امکان داره وجود من ادامه ی بخشی از بقاء یکی همین ستاره های آسمون باشه ، احساس رضایت میکنم و از این زندگی لذت میبرم که اینقدر مهیج و دوستداشتنی و منظمه.

کوچکترین جزء تشکیل دهنده وجود من اتمهایی هستن که ملکولهای عناصر مختلف بدنم رو تشکیل دادن. روزی که دل اتم شکافته شد صحنه عاشقانه ای پدیدار شد که فقط مفهوم علمی نداشت. یه دونه الکترون که دوتا ذره (نوترون و پروتون) به دورش میچرخیدن و میچرخیدن. اونقدر ریز و کوچیک هستن که مثلاً هر تار موی سرمون از میلیاردها اتم بوجود اومده. حالا وقتی که تامل کردم دیدم همه وجود من پر شده از این اتمهایی که توی دلشون این رابطه ی عاشقانه جریان داره. میگم عاشقانه و توضیح میدم که چرا عاشقانه؟

ما همیشه اتم و ملکول و الکترون و .... خلاصه همه این اصطلاحات رو میون کتابهای درسیمون پیدا کردیم و خیلی ها شاید مثل خود من با وجود همه علاقه ای که به درک و پی بردن به این مسائل داشتن اما بواسطه سیستم نه چندان جالب آموزشی مملکتمون از این علوم دلزده شدن و فقط به دنبال گرفتن نمره قبولی بودن و بس. هیچ زمان مجال این رو نیافتیم که با این مفاهیم و این مطالب بعنوان علومی که قادر بودن ما رو توی پیدا کردن روابط شگفت آور کائنات کمک کنه آشنا بشیم و از منظر دیگه ای اونا رو لمس کنیم. چه بسا که هدف اصلی هم همین بود تا سدی جلوی اذهان خلاقی گذاشته بشه که همیشه بدنبال کشف حقایق بودن و هستن.

برام هیجان انگیز بود وقتی که صحنه جاری میون اتمهای بدن خودم رو (همون گردش دایره یا بیضی وار ذرات به گرد الکترون) مجدداً توی دل میلیاردها منظومه و کهکشان این کائنات میدیدم. یعنی درست عین همون گردشی که ماه به دور زمین داره و زمین به دور خورشید و .... و بسیار بسیار روابط دیگه ای که میون ستاره ها و سیاره ها و کهکشانهای این عالم وجود داره که ما در ابعاد کوچیک توی بدن خودمون همه اونها رو داریم، من رو با دورترین گوشه این عظمتِ دوستداشتنی خودمونی تر و نزدیک تر میکنه و اصلاً احساس جدایی و تفاوت با کائنات رو ندارم و خودم رو گوشه ای از این مجموعه میبینم که پس از به اصطلاح مردن بلافاصله به نحو دیگه ای مسیر و حرکت خودم رو ادامه میدم. این عالم هرگز سکون نداره و راهش رو ادامه میده. لازمه و علت وجود این نظم دور از ذهن بین تمامی ذرات و بخشهای این مجموعه پرهیبت چیه؟ چیه که باعث میشه جزء به جزء کائنات درست مثل چرخ دنده ها و اتصالات و بقیه ی قطعات ریز و درشت یه ساعت یا هر دستگاه دقیق و هماهنگ دیگه ای، بهمدیگه مربوط باشن و روی هم تاثیر بذارن و تاثیر بپذیرن؟ دیدگاه علمی میگه که این گرانش و توازن و تعادله که تمامی این مجموعه بزرگ رو میلیاردها سال در همین حالت نگه داشته و اجازه نداده که از حدود خودش ذره ای خارج بشه. علم میگه اون چیزی که کل این کائنات رو در نقطه تعادل نگه داشته فقط یک عدده. البته همه اینها درسته و هیچ شکی در اون نیست اما آیا در واقع اون عامل چیزی به جز عشق میتونه  که بوجود آورنده ی این تعادل خارق العاده باشه؟ این همون نیروی جاذب و دافع ای هست که هر کدوم از ما به نسبت بهره ای از اون بردیم. همون احساس عجیبی که در برخورد با برخی از افراد بهمون دست میده، اون حالت جاذبه ای که دو نفر رو بسمت همدیگه میکشه و حتی برعکس. آیا چیزی غیر از همون گرانشی هست که توی کل عالم جاری شده؟ و آیا اون گرانش جاری میتونه چیزی به جز عشق باشه؟  و همون طور که اگر در رابطه ای عشق از میون بره همه چیز بهم میریزه و در چشم بهم زدنی اون حرارت و جاذبه بین افراد به نفرت سیاه و آشوب مبدل میشه، اگر روزی هم عشقی که در کائنات جاری هست از بین بره تصورش سخته که چه اتفاقی خواهد افتاد. هرچند که بوجود اومدن این اتفاق میشه گفت که محاله چون مستلزم این هست که انرژی از بین بره که این امر محال هست.

زمانیکه به حضور حقیقی خودم پی میبرم دلم به عقاید و زندگیم مطمئن تر و  محکمتر از قبل میشه و خودم رو متصل به منبع عظیم انرژی میبینم که از لحظه بوجود اومدن خودش  نه کم شده و نه زیاد و همواره ثبات و قدرت خودش رو حفظ کرده و خواهد کرد.  از اینجا به بعدش دیگه رازهای زندگی منه که باید اونها رو داشت و چیزی نگفت.

کلمات پر گیج

شاید اگر بجای سیاه سیاه کردن صفحه سفید کاغذ، سفیدی کاغذ رو بعنوان تراوشات ذهنم معرفی میکردم بهتر میبود چون از کلمات و ترکیبها در بیان درونیات روحم موفقتره. آره سفیدی کاغذ نتیجه نهایی تمام اندیشه ها و استدلالات و استنتاجات عقلانی منه و دیگه هیچ. یعنی همچین که میام نتیجه گیری کنم میبینم به تک تک مواد برهانم مشکوکم. یه جایی میبینم دارم سفسطه میچینم و یه جایی دارم مغالطه میکنم و جای دیگه هم اشتباها جای برهان رو با استقرا و تمثیل اشتباه گرفتم. میبینم هم ماده مشکل داره و پر از ضعفه و هم صورت معیوبه و انگار از هیچ معیوب رسیدم به تمامیت عیب و ایراد. حس میکنم سراپا غلط و اشتباهم و از طرفی هم میبینم وه که چقدر میدونم. میدونم...نادونی و نافهمی که انگار ریششون به هیچ دان و فهمی وصل نبوده و چه بسا ریشه در باد و ساقه در خاک داره.

من به یک دنیا عقاید معتقد و به هزار دنیا باور بی ایمانم. من در معنای کلمات و تعابیر یک مکتب، کافرم و ملحد و حتی بدتر از اون الحادگر و باز از طرفی در تعابیر و مفاهیم مکتبی دیگه نهایت تقیدم و ایمان. وقتی که میبینم فقط همین منِ من اینهمه مفهوم و معنی کاملاً متضاد و متقابل داره، به همه هستهایی که حتی جزو بدیهیات و اولیات هستن هم مشکوکم و مشکوک. وقتی که به هست و نیست شک کنی، وقتی که به این نتیجه برسی که هست، چه بسا که فقط تعبیری در مکان و زمان خاص برای من و ماست و باز نیست، چه بسا که هست تر از هست ماست، باعث میشه که کاسه ی سرم رو پر از گدازه حس کنم که به زودی استخون سرم رو میسوزونه و بیرون میپاشه. من در حال و هوای پیش از فورانم؟

به اینجای حرف که میرسم میبینم چقدر بهتر بود اگر صفحه کاغذ رو خط خطی نمیکردم با یه مشت سوال پر گیج. داشتم به رنگین کمون نگاه میکردم، چه زیبا و چه دلفریب بود. اینقدر واضح و نزدیک بود که راحت تونستم همه ی هفت رنگش رو تشخیص بدم و دیدم در اون حال به چیزی با تمام وجود نگاه میکنم و حسش میکنم که هست...هست! ... هست؟ هست؟؟؟ واقعا هست؟ نه نیست. چیزی به نام رنگین کمون که وجود نداره. این فقط تعبیریه که ما از قاطی شدن آب و نور برای خودمون داریم در حالیکه وجودی بنام رنگین کمان وجوب به وجود نیافته. بهمین سادگی همه چیزهایی رو که حس میکنیم، لمس و مشاهده و ... میکنیم رو باور میکنیم و بعنوان بدیهیات زندگیمون بهشون باور داریم...در حالیکه وجود ندارن. به این که فکر کردم یهو موهای تنم سیخ شدن و لرزه به هیکلم افتاد. در یک لحظه به همه اونچه که توی زندگیم مشاهده و باور داشتم شک کردم و ناگهان یاد افلاطون افتادم. یادم افتاد که یه زمانی افلاطون هم به این مسئله توی "جمهوری" خودش حسابی پرداخته بود، همون تئوری عالم مُثُل. افلاطون با یه مثال جالب که همون مثال معروف غار و سایه ها هست ثابت میکنه که همه اون چیزهایی که ما با اتقان باور داریم همشون نمودی از یه وجود دیگه هستن در جایی که ما قادر به لمس و درکش نیستیم.

خوب که فکر میکنم یادم میاد روزی رو که همه ما وسط راه کوچ اینجا رو انتخاب کردیم تا یه خورده استراحت کنیم و نفسی چاق کنیم ولی نمیدونم چه بلایی سرمون اومد، شاید دایناسورها بهمون حمله کردن و از وحشت هیبت اونا بود که حافظمون پاک شد و یادمون رفت که اینجت خونه ما نیست و فقط یه گوشه برای استراحته. از اون روز به بعد با اومدن هر آدم تازه به جای اینکه براش ناراحت باشیم، بی توجه به گریه های خودش براش خوشحالی کردیم و جشن گرفتیم و با رفتن هر کدوممون از اینجا، بجای شادی و خوشحالی براش های های گریه کردیم و عزا گرفتیم که چرا رفت.

چند روزیه که بدجور دلم برای هستی تنگه، نمیشه گفت که این دلتنگی از چه جنسیه و چه حس و حالی داره و اگر کسی بگه درک میکنم هم فقط خواسته دلخوشی بیرنگی رو هدیه کنه. آخه باید من بشه تا حس کنه من رو، دلتنگی من رو. دلتنگی من منتج به گریه و بغض نمیشه. جوریه که خودم هم نمیفهممش چه برسه به کس دیگه. بقول مولانا:

در دیده من اندرآی، وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده ها، منزلگهی بگزیده ام

درست مثل عطش میمونه. عطش یه تشنه که چندین روز وسط کویر داغ حتی نمناکی آب رو هم تجربه نکرده. آره انگار هر چیزی رو نباید بشه تعریف و ترسیم کرد چون اگر بشه، اونوقت حس و لمس میشه و انگار از قدر و عیارش کم میشه،آره.

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت

                    که گر روزی برآید از دلم آهی........بسوزد هفت دریا را