با من بیا
آن تازه از راه رسیده
در همهمه سکوت ، بی تنعم و تامل بردل نشست.
پاکی دست و دلم را به رسم کدام آئین میطلبی؟
تا دمی بر ترس نظر نکنم و بسویت پرکشم.
سوار بر سپیدی صداقت، از میان کدام هیمه آتش سلّانه سلّانه گذر کنم؟
در پیچ و خم راه دل ، این دو روزه ی عمر را بیا جاودان کنیم
و بر کولاک ثانیه ها سوار شویم و به هرآنچه گناه مقدس است تن و روح بپالاییم تا...
جاودانگی این دیر و کنیسه و مسجد ، در بی خداییِ خدایان مستشان بر فنا دهیم.
نظر کن به دستی که در پیش کشیده ام ... و از گرمی مهر بهره ام ده.
دستت را به من بده، بی چرا همراه شو، تا بدانی که چگونه نا پاک دامنان...
هرشب و هرشب به معراج میروند و دوست را در مسند عشق ، نظر میکنند.
با من بیـــــــــــــــا.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۳:۵ ق.ظ توسط کافه چــی
|