آن تازه از راه رسیده

در همهمه سکوت ، بی تنعم و تامل بردل نشست.

پاکی دست و دلم را به رسم کدام آئین میطلبی؟

تا دمی بر ترس نظر نکنم و بسویت پرکشم.

سوار بر سپیدی صداقت، از میان کدام هیمه آتش سلّانه سلّانه گذر کنم؟

در پیچ و خم راه دل ، این دو روزه ی عمر را بیا جاودان کنیم

و بر کولاک ثانیه ها سوار شویم و به هرآنچه گناه مقدس است تن و روح بپالاییم تا...

جاودانگی این دیر و کنیسه و مسجد ، در بی خداییِ خدایان مستشان  بر فنا دهیم.

نظر کن به دستی که در پیش کشیده ام ... و از گرمی مهر بهره ام ده.

دستت را به من بده، بی چرا همراه شو، تا بدانی که چگونه نا پاک دامنان...

هرشب و هرشب به معراج میروند و دوست را در مسند عشق ، نظر میکنند.

با من بیـــــــــــــــا.